تبليغاتX
گوسفندها به بهشت نمی روند - پاره کن طنابتو






















Blog | Profile | Archive | Email | Name Of Posts


گوسفندها به بهشت نمی روند

آدم باش

می گم قصه ی اون آدمه رو شنیدین که رفته بود کوه و شب خورد به تاریکی ...
همین طوری که داشت تو تاریکی می رفت یهو زیر پاش خالی میشه و پرت میشه تو دره ... ولی طنابی که به کمرش وصل بوده گیر میکنه به یه صخره و همین طوری آویزون میمونه وسط هوا و زمین...

تو اون تاریکی به خدا می گه خدایا نجاتم بده
خدا بهش میگه طنابتو پاره کن...
طنابو محکم تر نگه میداره و می گه خدایا نجاتم بده
.
.
و هر بار که از خدا کمک می خواد خدا بهش میگه که طنابتو پاره کن و اون محکم طنابو نگه داشته بود...
.
.
صبح که جنازه شو پیدا می کنن تعجب می کنن از اینکه اون معلق تو هوا مونده و مرده درحالیکه فاصله ی کمی تا زمین داشته...

پ.ن 1: شده حکایت من ... چرا بعضی وقتا اعتماد کردن به خدا انقد برام سخت میشه...


پ.ن2: یه تیکه از لازانیای دیشبو گذاشتی تو ماکروفر و یه دستت لیوان شیره و داری یه دستی شلوارتو میکشی بالا... لازانیا رو تو سه لقمه میچپونی تو دهنتو موهاتو جمع میکنی پشت سرتو می بندی...
از خواب که پا شدی تا حالا شونصد دفعه این مسیر اتاق تا آشپزخونه رو طی کردی و هر بار که 3 تا پله ی سنگی که بین دو تا هال هست رو یه لنگه پا میری یادت میاد اون دفعه که با کله فرود اومدی... و هر بار یه نگاهی هم به آیینه قدی میندازی ...
مسواک و کرم و عطر و اینا هم میزنی و کفشات دستته که در و وا میکنی...
اَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَ
پسر داره برف میاد ... بعد نه ازون برفای الکی که ... دونه درشت و حسابی و همه ی درختای باغچه سفیده سفید شدن...

بر می گردی ... از اول لباس زمستونه می پوشی ... به میزان لازم دستمال برمیداری و میری


پ.ن 3: واسه تولد زهرا یه پازل 1500 تیکه خریدیم ... هرچند که پازل هدیه ی مناسبت های زمستونیه و حال میده واسه شبای درازه زمستون... اونم که تولدش اسفند بود ... دوست دارم پازل


+نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت11:35توسط نازنین | |