|
می گم قصه ی اون آدمه رو شنیدین که رفته بود کوه و شب خورد به تاریکی ... پ.ن 1: شده حکایت من ... چرا بعضی وقتا اعتماد کردن به خدا انقد برام سخت میشه...
بر می گردی ... از اول لباس زمستونه می پوشی ... به میزان لازم دستمال برمیداری و میری پ.ن 3: واسه تولد زهرا یه پازل 1500 تیکه خریدیم ... هرچند که پازل هدیه ی مناسبت های زمستونیه و حال میده واسه شبای درازه زمستون... اونم که تولدش اسفند بود ... دوست دارم پازل
باران ببارد یا نبارد من می روم با دست هایت چتری برای پروانه ها بسازم...
سلام علیکم سلام علیکم سلام علیکم خوب هستین شما؟ پ.ن2: نامردا تو تعطیلات ساعتا رو هم کشیدن جلو ... قبلنا ظهر بیدار میشدیم الان شده بود بعد از ظهر ... از اون ورم نصفه شب می خوابیدیم شده بود دم صبح دیگه پ.ن3: دیدی بعضی وقتا یهو همه ی معادلاتت میره رو هوا... بعد نه که فقط
معادلاتت رفته باشه رو هوا ... یهو می فهمی تو اصلا مال این دستگاه مختصات
نیستی.. الان اینطوریم
|
About![]()
اسمم نازنينه. اينجا رو هم براي خودم مي نويسم. يه جورايي برام حكم همون دفتر خاطرات قديمي رو داره كه زير تخت قايمش مي كردم. چند وقتي توش مي نوشتم و بعد يه مدت كه يكي پيداش مي كرد ديگه نمي نوشتم.
مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 Links
وقايع الاتفاقيه |