تبليغاتX
گوسفندها به بهشت نمی روند






















Blog | Profile | Archive | Email | Name Of Posts


گوسفندها به بهشت نمی روند

آدم باش

بچه که بودم
 تنها ترس ساده ام این بود
 که سه شنبه شب آخر سال
 باران بیاید ..

+نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت14:56توسط نازنین | |

شکایت نمی کنم، اما
آیا واقعاً نشد که در گذر ِ همین همیشه ی بی شکیب،
دمی دلواپس ِ تنهایی ِ دستهای من شوی؟
نه به اندازه ی تکرار ِ دیدار و همصدایی ِ نفسهامان
به اندازه ی...

واقعاً نشد؟
واقعاً انعکاس ِ سکوت،
تنها حاصل ِ فریاد ِ آن همه ترانه
رو به دیوار ِ خانه ی شما بود؟
.

.

نگو که باغچه ی شما،
از آوار ِ آن همه باران
قطره ای هم به نصیب نبرد…

 

پ.ن۱: واقعا؟! واقعا آخرین پستم مال ۲۳ روز پیشه؟! من کجا بودم تا حالا؟!  تازه خودمو کشتم پست زدم...

پ.ن۲: امروز مراسم دانش آموختگی به مناسبت ۷۴مین سالگرد تاسیس دانشکده بود. فارغ التحصیلای همه ی دوره ها دعوت میشن. بعد توش یه یادبود داده بودن که عکس همه ی فارغ التحصیلا بود... دیدم همه ی بچه ها همش دارن می گن عکس نازنین خیلی باحاله و چرا این شکلیه و اینا ...

رفتم نگاه کردم دیدم به به

آقا ما سر کارای فارغ التحصیلی مون یه سری عکس گرفتیم که بدیم واسه مدرک و اینا ... زد و روز قبلش کیف پول ما رو زدن ... پاکت عکس هم کلا اون تو بود و منم باید کاراش و می کردم وگرنه می افتاد بعد عید ... این شد که ما رفتیم پرونده ی تحصیلی مون و زیر و رو کردیم یه عکس از کارنامه ی دوم راهنماییمون کندیم.. صاف و صوف کردیم.. دادیم واسه فارغ التحصیلی (آقاهه گفت بعدا می تونی بیای عکس رو مدرکتو عوض کنی)

هیچی دیگه ... تو کتابچه ی یادبوده دانشکده هم همون عکس دوم راهنمایی ما رو زدن ... ولی خیلی کوشولو و بامزه ست ...

 

پ.ن۳: دیشب دکتره تو اخبار داشت علائم سرطان رو می گفت: خونریزی غیر عادی، تغییر در هاضمه، ... تغییر قطر مدفوع 

به نظر میاد ازین به بعد باید با کولیس بریم دست به آب

حالی می کنینا ... شعر، خاطره، مطلب پزشکی ... کم مونده آهنگ درخواست کنین واستون بخونم

مرسی که سر میزنید ... الان من مثلا دارم گزارش سمینارم و آماده می کنم ... مثلا

پ.ن۴: سلام "پوول" ... خوبی پوول؟!

+نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت14:42توسط نازنین | |