تبليغاتX
گوسفندها به بهشت نمی روند






















Blog | Profile | Archive | Email | Name Of Posts


گوسفندها به بهشت نمی روند

آدم باش


وقتی این همه اشتباه وجود داره که میشه مرتکب شد، چرا باید همش یه اشتباه رو تکرار کرد؟!

+نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت22:11توسط نازنین | |

 

Well, it's a marvelous night for a Moondance

With the stars up above in your eyes

A fantabulous night to make romance

'Neath the cover of October skies

 

پ.ن: دو سه شب بود پشت سر هم تو خواب، "ماه" رو یه جورایی عجیب می دیدم... ماه کامل، خیلی بزرگ و خیلی هم نزدیک به پنجره

تا اینکه امروز پیداش کردم، گوش کن....

اگه گفتی؟!

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت22:57توسط نازنین | |

"خوشحالم که امروز با شمام ... تو جشن فارغ التحصیلی شما از یکی از بهترین دانشگاه­های دنیا. من هیچ وقت از دانشگاه فارغ التحصیل نشدم... "

 

سخنرانیش رو تو دانشگاهی که هیچ وقت از اون فارغ التحصیل نشد، اینطوری شروع کرد.

 

" واقعیت اینه که این اولین باره که انقدر به فارغ التحصیلی دانشگاه نزدیکم. امروز می خوام سه تا داستان از زندگیم واستون بگم، همین. فقط سه تا داستان...

The first story is about connecting the dots.

 

من بعد از شش ماه از شروع دانشگاه در کالج Reed ترک تحصیل کردم اما تا حدود یکسال و نیم بعدش بازم به دانشگاه می اومدم و می رفتم و خوب حالا می خوام بهتون بگم من چرا ترک تحصیل کردم.
ماجراش از قبل از تولد من شروع شد... مادر بیولوژیکی من یه دانشجوی مجرد(!) بود که تصمیم گرفته بود من رو تو لیست پرورشگاه قرار بده تا یه خانواده منو به فرزندی قبول کنه. اون شدیداً اعتقاد داشت که منو یه خانواده با تحصیلات دانشگاهی باید به فرزندی قبول کنند، بنابراین همه چیز رو برای این کار آماده کرده بود. یک وکیل و زنش هم قبول کرده بودند که منو بعد از تولدم از مادرم تحویل بگیرند. همه چیز آماده بود تا اینکه بعد از تولدم درست تو لحظه ی آخر اونا گفتند که پسر نمی خوان و دوست داشتن که یه دختر داشته باشند. اینجوری شد که پدر و مادر فعلی من نصف شب یه تلفن دریافت کردند که:

"We have an unexpected baby boy; do you want him?" They said: "Of course."

حتما مادر بیولوژیکی من بعداً فهمیده که مادر من هیچ وقت از دانشگاه فارغ التحصیل نشده بود و پدرم هم هیچ وقت دبیرستان را به پایان نرسانده بود!

مادرم حاضر نشد مدارک مربوط به فرزندخوندگی منو امضا کنه تا اینکه اونها قول دادند که یه روزی منو به دانشگاه بفرستند. اینجوری شد که من هفده سال بعدش وارد کالج شدم و بخاطر اینکه اون موقع اطلاعات من کم بود دانشگاهی رو انتخاب کردم که شهریه ش تقریبا برابر با دانشگاه استنفورد بود و پس انداز همه ی عمر پدر و مادرم خرج دانشگاه من میشد.

بعد از شش ماه فهمیدم که دانشگاه برای من فایده ای نداره. هیچ ایده ای که می خوام با زندگی چیکار کنم و دانشگاه چه جوری می تونه به من کمک کنه نداشتم و اونجا فقط داشتم پولی رو که پدر و مادرم همه عمر پس انداز کرده بودند خرج می کردم. بنابراین تصمیم گرفتم ترک تحصیل کنم ولی اعتقاد داشتم همه چیز درست می شه. اولش یه کمی وحشت داشتم ولی الان که به عقب نگاه می کنم می بینم اون یکی از بهترین تصمیم های زندگیم بود.

 اون موقع که ترک تحصیل کردم به جای اینکه برم سر کلاسهایی که اصلا بهشون علاقه نداشتم،  می رفتم سر کلاسایی که واقعا دوسشون داشتم.

It wasn't all romantic…

 زندگی تو اون دوره واقعا برای من آسون نبود، من اتاق نداشتم و کف اتاق یکی از دوستام می خوابیدم.
قوطی خالی پپسی رو به خاطر چند سنت پس می دادم تا باهاشون غذا بخرم، یکشنبه ها تا هفت مایل پیاده می رفتم تا لااقل هفته ای یه بار یه غذای خوب مجانی تو کلیسای Hare Krishna بخورم، غذاهاشون رو دوست داشتم.

من بخاطر حس کنجکاوی و الهام درونی تو راهی افتادم که بعدها تبدیل به یک تجربه گرانبها شد. بذارین یه مثال واستون بزنم.
کالج Reed اون موقع یکی از بهترین تعلیمات خطاطی رو تو کشور می داد، تمام پوسترهای دانشگاه با خط زیبا خطاطی میشد. چون من ترک تحصیل کرده بودم و مجبور نبودم تو کلاسای عادی شرکت کنم، کلاسهای خطاطی رو برداشتم. راجع به سبک حروفش یاد گرفتم و راجع به تغییر فاصله بین ترکیبات مختلف حروف. سبک اونها خیلی جالب بود. زیبا، هنری و تاریخی ... با ظرافتی که علم هیچ وقت به اون نمی رسه و این برای من جذاب بود. امیدی نداشتم که کلاسهای خطاطی نقشی تو زندگی حرفه ای من داشته باشه ولی ده سال بعد موقعی که ما داشتیم اولین کامپیوتر مکینتاش رو طراحی می کردیم اون مهارتهای خطاطی دوباره تو ذهنم برگشت و من اونها رو تو طراحی گرافیکی Mac استفاده کردم. Mac اولین کامپیوتر با حروف چینی های هنری و گرافیکی قشنگ بود. اگه من ترک تحصیل نمی کردم و تو اون کلاسهای خطاطی شرکت نمی کردم Mac هیچ وقت فونتهای گرافیکی الان رو نداشت و از اونجایی که ویندوز هم فقط طراحی Mac رو کپی کرد احتمالا هیچ کامپیوتری این طراحی رو نداشت."

 

همین که می گه "ویندوز فقط طراحی مک رو کپی کرد..." دانشجوهای استنفورد حسابی حال می کنن و تشویقش می کنن.

 

"آدم وقتی آینده رو نگاه می کنه، شاید وصل کردن این نقطه ها بهم وقتی که من دانشجو بودم غیرممکن به نظر بیاد، ولی ده سال بعد، وقتی به عقب نگاه می کنم متوجه ارتباط بین این اتفاقات میشم.

یادتون باشه که با نگاه کردن به جلو نمی تونین این نقاط رو بهم وصل کنین، فقط با نگاه کردن به عقبه که میشه این ارتباطات رو درآورد. بنابراین فقط باید اعتماد کنین که این نقطه ها، یه جایی تو آیندتون یه جوری به هم وصل می شن. باید به یه چیزی اعتقاد داشته باشین... شجاعتتون ، سرنوشتتون، زندگیتون، ایمانتون، whatever...

این چیزیه که هیچ وقت منو نا امید نکرده و تغییرات زیادی رو تو زندگیم ایجاد کرده.

 

My second story is about love and loss…."

 

 

پ.ن۱: سخنرانی Steve Jobs، رئیس هیئت مدیره ی Apple Computer و Pixar Animation Studios، تو جشن فارغ التحصیلی دانشگاه استنفورد. June 2005.

پ.ن۲: فقط باید اعتماد کنین که این نقطه ها، یه جایی تو آیندتون یه جوری به هم وصل می شن...

پ.ن۳: فکر میکنم با این همه بز آوردن، آخرش درست میشه...اما آخرش چه زمانیه...

 

+نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1387ساعت13:24توسط نازنین | |

کم کم این حکایت ِ دیده و دل،
که ورد ِ زبان ِ کوچه نشینان است،
باورم شده بود!
باورم شده بود،
که دیگر صدای تو را در سکوت ِ تنهایی نخواهم شنید!
راستی در این هفته های بی ترانه کجا بودی؟
کجا بودی که صدای من و این دفتر ِ سفید،
به گوشت نمی رسید؟
تمام دامنه ی دریا را گشتم تا پیدایت کردم!
آخر این رسم و روال ِ رفاقت است،
که در نیمه راه ِ رؤیا رهایم کنی؟!

+نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387ساعت22:49توسط نازنین |