|
وقتی این همه اشتباه وجود داره که میشه مرتکب شد، چرا باید همش یه اشتباه رو تکرار کرد؟!
Well, it's a marvelous night for a Moondance With the stars up above in your eyes A fantabulous night to make romance 'Neath the cover of October skies پ.ن: دو سه شب بود پشت سر هم تو خواب، "ماه" رو یه جورایی عجیب می دیدم... ماه کامل، خیلی بزرگ و خیلی هم نزدیک به پنجره تا اینکه امروز پیداش کردم، گوش کن.... اگه گفتی؟!
"خوشحالم که امروز با شمام ... تو جشن فارغ التحصیلی شما از یکی از بهترین دانشگاههای دنیا. من هیچ وقت از دانشگاه فارغ التحصیل نشدم... " سخنرانیش رو تو دانشگاهی که هیچ وقت از اون فارغ التحصیل نشد، اینطوری شروع کرد. " واقعیت اینه که این اولین باره که انقدر به فارغ التحصیلی دانشگاه نزدیکم. امروز می خوام سه تا داستان از زندگیم واستون بگم، همین. فقط سه تا داستان... The first story is about connecting the dots. من بعد از شش ماه از شروع دانشگاه در کالج Reed ترک تحصیل کردم اما تا حدود یکسال و نیم بعدش بازم به دانشگاه می اومدم و می رفتم و خوب حالا می خوام بهتون بگم من چرا ترک تحصیل کردم. "We have an unexpected baby boy; do you want him?" They said: "Of course." حتما مادر بیولوژیکی من بعداً فهمیده که مادر من هیچ وقت از دانشگاه فارغ التحصیل نشده بود و پدرم هم هیچ وقت دبیرستان را به پایان نرسانده بود! مادرم حاضر نشد مدارک مربوط به فرزندخوندگی منو امضا کنه تا اینکه اونها قول دادند که یه روزی منو به دانشگاه بفرستند. اینجوری شد که من هفده سال بعدش وارد کالج شدم و بخاطر اینکه اون موقع اطلاعات من کم بود دانشگاهی رو انتخاب کردم که شهریه ش تقریبا برابر با دانشگاه استنفورد بود و پس انداز همه ی عمر پدر و مادرم خرج دانشگاه من میشد. بعد از شش ماه فهمیدم که دانشگاه برای من فایده ای نداره. هیچ ایده ای که می خوام با زندگی چیکار کنم و دانشگاه چه جوری می تونه به من کمک کنه نداشتم و اونجا فقط داشتم پولی رو که پدر و مادرم همه عمر پس انداز کرده بودند خرج می کردم. بنابراین تصمیم گرفتم ترک تحصیل کنم ولی اعتقاد داشتم همه چیز درست می شه. اولش یه کمی وحشت داشتم ولی الان که به عقب نگاه می کنم می بینم اون یکی از بهترین تصمیم های زندگیم بود. اون موقع که ترک تحصیل کردم به جای اینکه برم سر کلاسهایی که اصلا بهشون علاقه نداشتم، می رفتم سر کلاسایی که واقعا دوسشون داشتم. It wasn't all romantic… زندگی تو اون دوره واقعا برای من آسون نبود، من اتاق نداشتم و کف اتاق یکی از دوستام می خوابیدم. من بخاطر حس کنجکاوی و الهام درونی تو راهی افتادم که بعدها تبدیل به یک تجربه گرانبها شد. بذارین یه مثال واستون بزنم. همین که می گه "ویندوز فقط طراحی مک رو کپی کرد..." دانشجوهای استنفورد حسابی حال می کنن و تشویقش می کنن. "آدم وقتی آینده رو نگاه می کنه، شاید وصل کردن این نقطه ها بهم وقتی که من دانشجو بودم غیرممکن به نظر بیاد، ولی ده سال بعد، وقتی به عقب نگاه می کنم متوجه ارتباط بین این اتفاقات میشم. یادتون باشه که با نگاه کردن به جلو نمی تونین این نقاط رو بهم وصل کنین، فقط با نگاه کردن به عقبه که میشه این ارتباطات رو درآورد. بنابراین فقط باید اعتماد کنین که این نقطه ها، یه جایی تو آیندتون یه جوری به هم وصل می شن. باید به یه چیزی اعتقاد داشته باشین... شجاعتتون ، سرنوشتتون، زندگیتون، ایمانتون، whatever... این چیزیه که هیچ وقت منو نا امید نکرده و تغییرات زیادی رو تو زندگیم ایجاد کرده. My second story is about love and loss…." پ.ن۱: سخنرانی Steve Jobs، رئیس هیئت مدیره ی Apple Computer و Pixar Animation Studios، تو جشن فارغ التحصیلی دانشگاه استنفورد. June 2005. پ.ن۲: فقط باید اعتماد کنین که این نقطه ها، یه جایی تو آیندتون یه جوری به هم وصل می شن... پ.ن۳: فکر میکنم با این همه بز آوردن، آخرش درست میشه...اما آخرش چه زمانیه...
کم کم این حکایت ِ دیده و دل،
|
About![]()
اسمم نازنينه. اينجا رو هم براي خودم مي نويسم. يه جورايي برام حكم همون دفتر خاطرات قديمي رو داره كه زير تخت قايمش مي كردم. چند وقتي توش مي نوشتم و بعد يه مدت كه يكي پيداش مي كرد ديگه نمي نوشتم.
مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 Links
وقايع الاتفاقيه |