|
بهش می گم اگه گفتی اسمت چیه؟! میگه : پالسا پ.ن۱: دیشب خاله م دوستای دانشگاهش و دعوت کرده بود خونشون. بچه های داروسازی تهران، ورودی ۶۵!!! آدماییکه یه روزی پشت یه میز و نیمکت درس خونده بودن ... حالا هر کدوم با یه سرنوشت، از یه جای دنیا دوباره دور هم جمع شده بودن. اینم بچه ی یکی از همون خانوم دکتراست... با اون دندوناش... بخورمش من پ.ن۲: اینا همدیگه رو به اسم خانوم دکتر صدا می زدن ... عمرا مهندسا از این ندید پدید بازیا در آرن!
امشب توپ خوشحالم! نمی دونم چرا؟! یعنی از دیشب تا حالا اینجوریم ... همینطوری دارم بالا پایین می پرم واسه خودم بشکن می زنم. فکر کنم تاثیر برف دیشب باشه! آقا این استاد ادهاک دیروز اومده می گه از نسل ما تا نسل شما خیلی چیزا عوض شده، زمان ما برف که می اومد مردم میرفتن زیر کرسی ... الان تلویزیون اومده معلوم نیست کدوم خری تو CWRU به این پی.اچ.دی داده. یعنی ما از اول تا آخر کلاس فقط داریم یا به لهجه ش میخندیم .. یا خاطره تعریف کردنش. بدیش اینه که کلا ۶-۷ نفر سر کلاسیم. به قول زهرا میگه اوناییکه نمیان وضعشون بهتره ... ما می ریم سر کلاس تو صورت استاد یه بند میخندیم، بعد سوالم که می پرسه جواب می دیم. ادهاک که تموم شد، نگین و خفتش کردیم بهمون بستنی بده ... اولای برف بود. نمی شد بیرون وایساد. خدافظی کردیم و رفتم ته بستنیمو تو ماشین خوردم. خیلی کیف داشت که برف می اومد و خیالی نبود که یه ساعتی تو راه بودم.
فردا صبح آخرین تمرینمونه . شبش خونه ی خاله اینا دعوتیم. شنبه تا عصری برم آی.پی.ام، شبش خونه ی مادربزرگم شب یلدا و اینا. یکشنبه عصر اجرا داریم. پنجشنبه عصر هم جشن مدرسه دعوتم. یووووووووووووووووووو هوووووووووووووووووووووووووووو پ.ن۱: تا امتحانا شروع نشده یه قراری بذارم با بچه ها بریم کوه نوردیه زمستونه ... خیلی حال میده پ.ن۲: عید همتون یه عالمه مبارک پ.ن۳: سید، عید تو خیلی یه عالمه مبارک ... میگم به من عیدی نمی دی؟!
عرفه بیام چی بگم؟ صورتم رو بگیرم رو به آسمون بگم چی می خوام ؟ مگه تا الان که گفتم چی شد؟ چی گیرم اومد غیر از اینکه هر وقت حالم از آدما بهم خورد و
سرم و گرفتم سمت آسمون، تو نبودی ؟ غیر از اینکه هر بار که کم آوردم و به تو پناه آوردم ...
تو هم تنهام گذاشتی؟ غیر از اینکه کارم و به تو سپردم و ... چی شد؟ مگه تو خدای من نیستی؟ پس چرا کمکم نمی کنی؟ چرا جوابمو
نمیدی؟ چرا آرومم نمی کنی؟ چرا جواب این همه "چرا" رو نمیدی؟ خسته شدم ... کم آوردم... هر جوری حساب می کنم می بینم نمی تونم فردا صورتم و بگیرم
رو به آسمون و بگم "فان دعوتک اجبتنی"... بگم "و اِن سئلتک اعطیتنی"... پ.ن: بگذار ندانند که رگبار ِ گریه های من، از کجای آسمان
آب می خورد...
دیروز حالم خیلی خوب بود، دلیلش هم این بود که یه عالم کارامل و سیب زمینی سرخ کرده و کباب و ترشی و تخمه و بستنی و آلبالو خشکه خورده بودم. ولی شب، نمی دونم چرا، حالم خیلی بد شد مامان بابای دوستم رفتن مکه و برای اینکه تنهایی زیادی به دوستم خوش نگذره، زنگ زدم بر و بچس و هماهنگ کردم دیروز 7 صبح رفتیم نون سنگک و خامه و چیزای دیگه خریدیم... رفتیم در خونشون: زییییییییییییییییییییییییییینگ (بر مردم آزار لعنت) خلاصه رفتیم بساط صبحونه رو عَلم کردیم و – دوستم هنوز تو شوک بود – بعدش ... خب راستش بعدش دیگه کاری نداشتیم ... کله ی صبحی نه میشد زد بیرون نه هیچ غلط دیگه ای کرد. به یاد اردوی مشهد پیش دانشگاهی – آخه اینا دوستای دبیرستانمن – رفتیم یه عالمه پتو آوردیم که مثلا بخوابیم ... خیلی کیف میده ... همینطوری که مثلا همه خوابن یهو می پری رو یکی شروع می کنی به قلقلک دادن و بعد همه می ریزن رو اون یه نفر و جیغ و داد و کتک و ... به این ترتیب الکی خوش می گذره تازه اون موقع ها اکیپ شده بودیم (همون گروه "ضیافت" که قبلنا گفته بودم) با کمر بند و جامدادی و خط کش و قاشق و میز و اینا واسه خودمون آهنگسازی می کردیم ... تو مدرسه زنگای تفریح و تو نهارخوری. مشهد هم شبا جمع میشدیم طبقه ی خیام اینا که از اتاق مسئولین دورتر بود و می زدیم و می خوندیم و ... البته این با اون "ای دل اگر عاشقی در پی شلوار باش" فرق داره ها ... ما مجاز می خوندیم! باز هم آخرش یکی از مسئولا می اومد و بهمون یادآوری می کرد که ما بدترین دوره ی مدرسه هستیم و این یه سفر معنویه و ما باید دعا کنیم آدم شیم و این بساط طرب (!) رو کنار بذاریم. بعدش دیگه رفتیم حیاط منقل و جوجه ها رو ردیف کنیم ترتیب نهار و بدیم... دوستم هم رفت آلبوم عروسی مامانش اینا رو آورد و ما کلی خندیدیم ... قیافه ها ... تیپ ها ... ته خنده بودا بعد تازه خونه ی مادربزرگش اینا هم طبقه ی پایین بود – اونا هم مکه بودن – آقا رفتیم ترشی بیاریم ... یه کابینت کلا ترشی اینا بود: سیرترشی، ترشی آلبالو، مخلوط و خلاصه 7-8 جور ترشی باحال بود که ما از هر کدوم یه انگشت چشیدیم. خوب بود. بعد از نهار دیگه چشامون وا نمی شد ... رفتم چای پرتقال درست کردم (که خودم خیلی دوست دارم) ... بعد یکم این فیلم pride and prejudice رو با زهرا مورد نقد قرار دادیم و بعدش هر کی رفت دنبال کار خودش. این بود خاطره ی یک روز تعطیل من. پ.ن۱: چه باحالن این جونورا که وول می زنن! پ.ن۲: ممنونم که بچه بازی هامو طاقت می کنی ...
می گم حس شیشمت خوب کار می کنه ها!
پسر این "تو اِنی فور" عجب فیلم باحالی بود. " تو اِنی فور" نوشته می شه ، بیست و چهار خونده می شه... بعدش هم فیلم نَه و سریال. ولی خیلی حال داد ... می دونی باحالیش به real time بودنش بود. کلا ماجرای یه روز کامل (۲۴ ساعت) توی آمریکاست که قراره یه بمب هسته ای منفجر بشه و هزار تا اتفاق باحال دیگه. می تونم بگم عین این ۲۴ ساعت رو در ترس و اضطراب و لذت و هیجان به سر بردم. آهان، این کلا ۲۴ ساعت فیلم بود و من عین یک آدم علاف در یک هفته هر شب از ساعت ۱۱ تا ۳ فیلم می دیدم ... خوشحال. این 2ش بود تازه. تازشم خارج از برنامه "the good shepherd" رو هم دیدم ... آنجلینا جولی و مت دامون داشت ولی مال نبود. تا همین جاش هم از کپن فیلم این ماهم زده بالا ... ولی می خوام "august rush" رو هم ببینم اما چون می دونم گریه دار ایناست گذاشتم واسه مود تراژدیم ... الان رو اون یکی مودَم پ.ن ۱: فردا قراره بچه های ارشد تحصن داشته باشن ... به خاطر اینکه نمره ی پایان نامه از ۱۸ حساب می شه -بقیه ش نمره ی paper ایناس - و اینکه هر ماه تاخیر تو دفاع 0.25 کم می شه... دعای خیر ما هم بدرقه ی راهشان ... من که باید برم سر تمرین ... تمرین هفته ی قبل که همش به خنده و مسخره بازی گذشت ... حالا این همه نقش ، اَد ما باید نقش شیطون و بازی کنیم . آقا ما هر یه خطی که از دیالوگمون می رفتیم همه ولو می شدن اون وسط. هنوز با خودمون سینک نیستیم چه برسه با نور و صدا و گریم و ... آنچنان ملت به ریشمان بخندند که درس عبرتی شویم برای آیندگان. پ.ن ۲: ادیسون یه جمله ای داره که می گه : همه چیز همیشه اونقدا هم بد نیست ... حتی ساعتی هم که از کار افتاده دوبار در روز ساعت رو درست نشون می ده(دستش درد نکنه!!) با این همه بد بیاری تو این هفته ... تونستیم مقاله ی IR رو دو روز بعد از deadline واسه springer سابمیت کنیم... هوراااااااا . البته عن قریبه که strongly reject بشه و کلی بخندیم. پ.ن ۳: پارسال ... درست همچین شبی بود ... چند وقت پیشش کتاب "نگاهی گذرا به زندگی امام جواد (ع)" رو هدیه گرفته بودم و گفتم شب شهادت می خونمش ... خیلی جالب بود. شهادت امام جواد خداییش ته نامردی بوده.
|
About![]()
اسمم نازنينه. اينجا رو هم براي خودم مي نويسم. يه جورايي برام حكم همون دفتر خاطرات قديمي رو داره كه زير تخت قايمش مي كردم. چند وقتي توش مي نوشتم و بعد يه مدت كه يكي پيداش مي كرد ديگه نمي نوشتم.
مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 Links
وقايع الاتفاقيه |