تبليغاتX
گوسفندها به بهشت نمی روند






















Blog | Profile | Archive | Email | Name Of Posts


گوسفندها به بهشت نمی روند

آدم باش

چرا همیشه اینجوریه؟

چرا همیشه پسره اون دختری رو می خواد که یه پسر دیگه رو می خواد که اونم یه دختر دیگه رو می خواد که اونم یه پسر دیگه رو می خواد که اونم یه دختر دیگه رو می خواد.... و این داستان همچنان ادامه دارد؟!

فقط سوال کردم، اما نمی خوام جوابش و بشنوم ...

حتما یه حکمتی داره ... لابد صلاح نیست ... یه خیری توشه ... قسمت نبوده ...

می بینی؟ خودم جوابشو از حفظم.

 

پ.ن 1: آهنگش هم تقدیم به خودم ، که خیلی شبه آروم نخوابیدم.

گوش کن...

میگم کاش می شد مثل دندون مصنوعی که شبا درش میارن ... می شد شبا مغز رو هم در بیاری بذاری تو لیوان بالا سرت و راحت بخوابی ... با حال می شدا!

خدایا نوکرتم ... میشه یه امشبه رو ما خواب نبینیم

 

پ.ن 2:

ميرسه روزي كه ديگه قعر دريا ميشه خونم
اما تو درياي عشقت باز يه گوشه اي مي مونم

چیه؟!  خب منم یه جور "تو" محسوب می شم دیگه ... فقط دلم خنک نشد!!

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت21:34توسط نازنین | |

داشتم می رفتم اون ور خیابون و بر حسب اتفاق پام هم رو خط کشی بود که یهو یه موتوری از رو پام رد شد ... رد چرخش هم موند روی کفشم

کل دایره ی فحش هام و زیر و رو کردم ... دیدم سر جمع ۶ تا فحش بیشتر بلد نیستم، که از اون ۶ تا ۴ تاش هم اسم مخلوقات خداست .. می مونه ۲ تاش که یکیش احمقه ، یکیش هم بیشور.

آخه احمق و بیشور هم شد فحش؟! ملت فحش میدن ازش چیک چیک روغن می چکه ... اون وقت من به طرف بگم احمق؟ کیف هم می کنه از اینکه بالاخره یکی درکش کرده

همین دیگه ... اون موقع که بچه های مردم داشتن تو مدرسه فحش یاد می گرفتن، به ما یاد می دادن که اول عطارده بعد زهره بعد زمین، یا اول زهره ست بعد عطارده بعد زمین.

حالا که یه موتوری از روی پای من رد شده به چه درد من می خوره که اول عطارده بعد زهره بعد زمین، یا اول زهره ست بعد عطارده بعد زمین؟ هان؟

هیچی دیگه ... موتوریه که رفت ... ما موندیم و عطارد و زهره و احمق و ...

 

پ.ن ۱: انگ بچه سوسول و پاستوریزه و اینا بهم نمی چسبه ... ولی خب بعضی چیزا اکتسابیه دیگه، زمان ما هم امکانات نبود خب ..

پ.ن ۲:

And my ending is despair, Unless I be relieved by prayer, Which pierces so that it assaults Mercy itself, and frees all faults

 

بخشی از نمایشنامه ی The Tempest – اثر ویلیام شکسپیر


بیا و از خیر خواندن خواب و تعبیر ترانه ام بگذر ...

+نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت21:16توسط نازنین | |

گفته بودم دلم یک بغل می خواهد ... برای گریه کردن

اما به خیالم هم نمی رسید که علی بن موسی الرضا- علیه السلام – به رویم آغوش بگشاید

گفته بودم دلم یک دیوار می خواهد ... برای سر گذاشتن

اما فکر پنجره فولاد را هم نکرده بودم

دلم ساز دهنی هم می خواست ... اما اینبار صدای نقاره های حرم بود که در شب ولادتش به گوش می رسید...

 

همونطوری که نشسته بودم تو صحن و داشتم ملت و نیگا می کردم ... سمت پنجره فولاد،  نگاهم خشک شد به دستای مادری که جواب MRI ی بچه ش رو آورده بود و داشت لای جمعیت دست و پا میزد تا جوابش رو برسونه به اون پنجره ها.

یه جورایی اونجا آخر خطه ... واسه خیلیا



پ.ن: مشهد کرانچیپس 350 بود ... نفهمیدم حکمتش چیه

+نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت21:4توسط نازنین |

نمی دانم چند خط بنویسم پشت سر هم می شود اندازه ی یک صفحه. آنقدر که همه ی پست های دیگر را هول بدهد بیرون و دیگر هیچ پست دیگری دیده نشود. اما باید حسابی کثیف و زشت و لجن شود...از آنهایی که نقطه دارد اما نقطه سر خط ندارد. از همانهایی که آدم گه گیجه می گیرد نگاهش کند حتی و سریع صفحه را می بندد. آن وقت من با خیال راحت آن ته ها هر چه خواستم می نویسم ... راستی چه می خواستم بنویسم؟! دلم یک بغل می خواهد ... برای گریه کردن.زندگیم زندگی جالبیه ... بین تراژدی محض و کمدی ناب ... نه، بین نه. نگاه که می کنم می بینم فقط همین دو لبه را دارد و اصلا هم این بین، هیچ خبری نیست.

صدا کن مرا ...صدای تو خوب است

دلم از این شالها می خواهد که رویش شعر سهراب نوشته اند و وقتی سرت می کنی صدای پای آب را درست در نزدیکی گوش هایت می شنوی. اما خدا کند رویش ننوشته باشد "در ابعاد این عصر خاموش ... من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم..." موهایم را کوتاه کرده ام ... یعنی مدل زده ام، از این مدلهای 4 طبقه ای که خیلی باحال است .... حسابی بامزه شده ام. چقدر دلم یک ماشین شاسی بلند می خواهد، الان ... حوالی همین ساعت ها ... فرقی هم نمی کند جیپ باشد یا پرادو، با یک اتوبان نیایش یا نزدیک ته های همت ... بعد از خروجی حقانی باشد حتما. کاش بشود یک جوری این کیلومتر شمار لعنتی را هم از کار انداخت. کاش می دانستی من از هوای جاده دلگیرم، از فکرش هم دلشوره می گیرم.امروز سر ارائه ... راستی امروز ارائه داشتم. دیشب چه سخت گذشت ... چقدر بد خوابیدم ... نمی دانم مگر قرار بود خواب تو را ببینم که همش خوابم نمی برد. ای یادگار از تو غرور زخمیم...

چقدر دیشب دلم یک بغل می خواست ... برای گریه کردن.

صدا کن مرا ...صدای تو خوب است

کاش می شد این کشتی عن قریب به گِل نشسته – وبلاگم را می گویم- خط خطی کرد ... حسابی.

من که همه ی تنهایی تو را خواندم ... نه فقط آن یکبار ... که هر روز .... بیشتر از هزار بار. اینبار تو بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است...یاد معلم دیفرانسیلمون افتادم ... تست را که حل می کردی، اگر جوابش تو گزینه ها نبود، می گفت: "عیبی ندارد ... خدا با ماست..." این دفعه هم جوابش تو گزینه ها نیست .... ولی این بار خدا هم دیگر با ما نیست.

صدا کن مرا ...صدای تو خوب است

آنقدر نگرانی های دیگر داشتم که اصلا مهم نباشد ارائه ام چه می شود. من نفر دوم بودم. اون پسره که اول ارائه داشت که رسما از روی کاغذ خوند .. عین این هایی که اخبار می گویند. بعد نوبت من بود:

Have you ever try to download a file using Bittorrent-based software?

Could you name some of your problems, you’ve experienced with?

تا استاد داشت موضوعم رو می نوشت داشتم نگاه می کردم به آدم ها ... همین بچه های کلاس را می گویم. به جز اون پسر درازه که خنده بخش لاینفک صورتشه، دیگه هیچ کس نمی خندید .. سر هیچ کدام از ارائه ها تا حالا کسی سوال نپرسیده بود جز استاد. اما اون پسره که خیلی هم شبکه حالیشه از من سوال پرسید. چقدر گشنمه ... پاک یادم رفته بود که نهار نخوردم ... یعنی یه نصف ساندویچ خوردم . ده دقیقه به یک بود که تصمیم گرفتیم بریم سینما. با پرستو که اومده بود دانشگاه درس بخونه خیر سرش. دلم نون سنگک می خواهد. نه از اون فریزری هاش که باید بذاری رو بیست ثانیه تا بشه خوردش. از اون اصل هایش دلم می خواهد. از آخرین باری که توی صف، سنگ های داغ رو با ناخنم از روی نون مردم پایین انداختم و فکر کردم که همین حالاست که بهم مدال شجاعت بدن ... حالا چند سالیه که می گذره. از این شیر پاکتی ها هست ... که کیف می دهد با دهن ازش بخوری نه لیوان.

صدا کن مرا ...صدای تو خوب است

پسر بنفشه هم که اومد تو سایت گفت که خیلی خوب ارائه دادین. آخه استاد به اون که نفر بعد از من بود گفت که باید روی لهجه ش کار کنه و انقد هم سر ارائه دست و پاشو تکون نده. داشت می رفت آی.پی.ام . گفت که مگه شما امروز نمیرین؟ که چشمش به سایت سینما آزادی که روی صفحه ی لپ تاپ باز بود افتاد ... وای به این زودی چهار شنبه شد ... اَه ... نه، می خوام برم سینما و یادم اومد که زهرا گفته بود که دوشنبه هم استاد هی را به را سراغم رو می گرفته و می گفته که چرا نیومدم.... اونجا خیلی خوبه ... جای من درست کنار پنجره است .. دو سه تا جوجه هم هستند که همیشه با بزرگترشون – یه بزرگترشون البته- میان و می شینند روی شاخه ی درختی که از اونجا معلومه و من چه می دانم که اون ننه شونه یا آقاشون ... وراندازشون که نکردم.

دلم یک بغل می خواهد ... برای گریه کردن.

صدا کن مرا ...صدای تو خوب است

می خواستیم به سانس یک و نیم برسیم. سانس بچه مدرسه ای ها. تو راه ترتیب ساندویچ و دادیم. سه زن. کلا سه ردیف آخر هم به زور پر بود. کلی سفارش کردم به پرستو که گریه مریه را نندازی ها. اون بار که باهاش رفتم "میم مثل مادر" هنوز یادمه که چطوری تا تو راه هم داشت اشک می ریخت. سینما هم بهانه ای بود برای فرار از تو ... چقدر زود تمام شد... بیرون که آمدیم دوباره سردم شد. از این به بعدش چه می شود؟!

دوباره یادم افتاد که دلم یک بغل می خواست ... برای گریه کردن.

صدا کن مرا ...صدای تو خوب است

امشب تولد مامان هم هست ... نزدیک بود یادم برود به بابا بگویم کیک یادش نرود. الان هم روی پله هاست...کیک را می گویم. می دانم که خبر دارد برایش چه نقشه هایی کشیدیم، از برق چشم هایش می خوانم ولی به رویش هم نمی آورد."اون دست قشنگرو برو". یادم باشد سر فرصت از خدا بپرسم این "مادر" را از جنس چی آفرید.

داشت یادم می رفت بهت بگویم که "آن دل من است که نشانه رفته ... محنت زمانه را می گویم..."

دیگر اما دلم یک بغل نمی خواهد ... برای گریه کردن

دلم یک دیوار می خواهد ... برای سر گذاشتن

راستی هنوز هم توی مغازه ها ساز دهنی پیدا می شود؟

دلم یک ساز دهنی هم می خواهد، از همان هایی که بچگیم داشتم ...

+نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت22:47توسط نازنین | |

درست امروز باید این اتفاق می افتاد ...
درست امروز که با شنیدن اون اتفاق - که حتی هنوزم کلمه ای بهتر از اتفاق براش ندارم - احساس کردم که هیچ چیز نمی تونه منو رو پاهام نگه داره...
فرقی نمی کرد که اونجا خیابون بود و هزار جفت چشم نیگات می کرد ... این بار حتی پشت "حصار غرور" هم نمی شد اشک ها رو پنهان کرد ...
درست امروز باید این آیه رو یادم میاوردی
یا عبادی الذین اسرفو علی انفسکم لا تقنطو من رحمه الله ان الله یغفر الذنوب جمیعا
اي بندگاني كه بر نفس خود اسراف كرده ايد هرگز از رحمت خدا ناميد نشويد  البته كه خداوند تمامي گناهان را خواهد بخشيد

نه مخاطبش مؤمنینه ... نه متقین... خلاصه ش که طرف حسابش کار درستا فقط نیست. اونقدر بی قید و شرط هست، که حتی من هم فکر کنم که می تونم روش حساب کنم.

پ.ن: و فکر کن که چه تنهاست اگر که ماهی کوچک، دچار آبی دریای بیکران باشد...


+نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت22:31توسط نازنین |

 

از آن زمان که نگاهت به دفترم خورده است
روال منطقی شعرها به هم خورده است

 

نتیجه ی دو سه ساعت جدال با کلمات،

سه چار بیتِ پر از مشکلِ قلم خورده است.

 

غزل نمی شود این اتفاق: چشمانم

به جرم خیره شدن، مهر متهم خورده است

 

حقیقت است، نه تضمین، که فال حافظ من

ورق به «نقش تو بر آب می زدم» خورده است

 

به جای دفتر شعرم، به من نگاه بکن

که شاعرانه ترین لحظه ها رقم خورده است...

 

پ.ن ۱: نمی دونم چرا اون روز که این شعر و تو سایت روی کامپیوتر اون پسره - که شنیدم کتاب شعر هم ازش چاپ شده و یه بارم تو شب شعر تالار اندیشه دیدمش ولی اسمشو نمی دونم ! – دیدم ... حفظش کردم، شاید چون فکر کردم که دیر یا زود اینجا مینویسمش.

پ.ن ۲: گفته بودم اگه بارون بیاد سد من می شکنه ...

پ.ن ۳: آخر هفته سمینارمه. یه ارائه ی ۱۵+۵ دقیقه ای اونم به زبان غیر اصلی – یعنی انگلیسی!

خوبیش اینه که کلا غیر من یه دختر دیگه هست و بقیه جماعت ذکورند که من فارسی هم ارائه بدم نمی ف..ن، چه برسه به انگلیسی، اونم با لهجه ی Ameritish ِ من ... خدا به خیر کنه.

+نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت20:39توسط نازنین | |