تبليغاتX
گوسفندها به بهشت نمی روند






















Blog | Profile | Archive | Email | Name Of Posts


گوسفندها به بهشت نمی روند

آدم باش


از میان همه ی کسانی که برای دعای باران به تپه ها می روند،

تنها آنان که با خود چتری به همراه می آورند

به کار خدا ایمان دارند.

 

 

خدایا

این جماعت من و به خاطر چتری که تو این آفتاب دستم گرفتم مسخره می کنند ... تحمل نگاه ها و زخم زبون هاشون سخت شده برام..

خدا

بگو بارون بباره

 

 

پ.ن1 : حالی میده یهو صبح که از خواب پا می شی هوس کنی بزنی به کوه .... تنها.

دلم تنگ شده بود واسه کوه ... واسه سنگ فرشاش .... واسه ی رودخونه ای که از کنار راه خاکیش می گذره.

چه حالی میده بشینی کنار رودخونه ... پاچه هاتو بالا بزنی ... جوراباتو درآری و پاتو بکنی تو آب یخی که برای یه لحظه همه ی زندگی رو ازت می گیره و دوباره بهت پس میده.


پ.ن2 : میدونم که اگه بارون بیاد٬ سد من میشکنه ...

+نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت11:29توسط نازنین | |

از ۹ صبح تا راس ۸:۲۰ سر کلاس بودم. (لازم نیست توضیح بدم که ۸ شب منظوره؟! آی کیوی جلبک و آمیب و اینا اگه هست تو کامنتا بگن من رسیدگی می کنم) سر جمع وسطش بگو ۲ ساعت هم break زده باشیم .... یعنی رفته باشیم.

توپه توپم ... الان رو فضا دارم پست می زنم. اینکه خوبه اگه بعد نهار دستم به تکنولوژی می رسید که از کویت آپ می کردم

از اوناییکه الان پروب اسیلوسکوپ بهِم وصل کنین ... اول یکم با خودش فکر می کنه ... بعد میگه که خب من الان رو این صفحه چی نشون بدم؟! .... مربعی و سینوسی و کسینوسی و اینا که راس کارش نیست ....یه چند تا ضربه می زنه  بعد احتمالا افقی میشه.  (عزیزانی که از مکاتب علوم انسانی و تجربی تشریف آوردن بگن من توضیح بدم)

 

الان دیدگانمان به روی بخش هایی ازعلم گوشوده شده که هِچ ... به روی غیر علمش همه گوشوده شده

 

4 ردیف اول ... از اون به بعد ... وسایل کمک آموزشی ... گاو .... دستبند ...      ... اسانس .... کتاب .... عطر ... دلستر ... وانیل ... شمع ...

من اولش

بعد

بعد دیگه تا تهش

 

پ.ن1: هر لذتی یه هزینه ای داره ... اگه می تونی هزینه ش رو بدی برو جلو

پ.ن2: برای بعضی چیزها یه وقتایی یه هزینه هایی می کنی که سالها بعد شونصد برابرش گیرت میاد (بیشترش هم گزارش شده)

 

من که امشب و فضام ... شب شما زمینی ها خوش

+نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت22:55توسط نازنین | |

ما داریم اسبابمان را می کشیم. این اولین بار است که ما اسبابمان را می کشیم. من خیلی به مادرم کمک می کنم (جون خواهر بابام!). وقتی من به دنیا آمدم به میمنت و مبارکی این خانه را خریدیم و حالا تا چند وقت دیگر همه ی این خانه آوار می شود و یک برج زشت به جای خانه ی ما ساخته می شود.

ما به خانه ی جدیدمان می رویم.

آنجا دیگر ایوان ندارد که من عصرها بروم تویش نون و پنیر و گردو بخورم و از آنجا پسرهای همسایه بغلی را که در حیاطشان فوتبال بازی می کنند دید بزنم.

آنجا حیاط خلوت هم ندارد که وقتی خراب کاری می کنیم برویم تویش قایم شویم و شب ها هم با لیوان بستنی هایی که از تویش نخ رد شده از پنجره ی اتاق با هم حرف بزنیم و نقشه های شوم بکشیم و کلی کیف کنیم.

حتما حیاط درست و حسابی هم ندارد که من دور باغچه اش دوچرخه سواری کنم و تازه اگر هم داشته باشد حتما باغچه اش شاه توت ندارد که من همش ازش آویزان باشم.

می دانم که همسایه های آنجا فضول می باشند و تازش هم آنجا دیگر خانوم شفاهی ندارد که من هر وقت دلم آش خواست برایمان نذری بیاورد.

مامان به ما می گوید که باید فرهنگ آپارتمان نشینی را یاد بگیریم. ما تا الان خیلی فرهنگ یاد گرفته ایم. مامان به ما می گوید که نباید دیگر توی خونه چهار نعل راه برویم. "کابوی بازی" هم دیگر نباید بکنیم. تازه می گوید که دیگر نباید با مشت توی دماغ هم بزنیم و باید مشکلاتمان را از طریق گفتگو حل کنیم. ما اصلا از این "طریق گفتگو" هیچ خوشمان نمی آید ولی مامان را خیلی دوست داریم و همیشه به حرفش گوش می دهیم. بهتر هم هست برای اینکه اگر گوش نکنیم، آن وقت کلی اسباب دردسر می شود.

  

و من همه ی خاطراتم را بقچه کرده ام تا با خود ببرم به جایی که نمی دانم...

 

 

پ.ن: عجب هفته ای بود ... MEC، یار پنهان، قصه ی عشق، پیام ها، بر باد رفته، "اولن دختر باشه!!!"... بدجوری یاتاقان زدم...امروز و فردا رو بگو.

 

+نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت10:32توسط نازنین | |