تبليغاتX
گوسفندها به بهشت نمی روند






















Blog | Profile | Archive | Email | Name Of Posts


گوسفندها به بهشت نمی روند

آدم باش

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام عرض می کنم خدمت حضار محترم و بالاخص دوستان عزیز خلافکار

خب، البته همه ي ما می دونیم که آدمها گاهاً از روي نداری و بدبختی و گرفتاریست که دست به کارهای خلاف می زنند و از قدیم هم گفتند که آدم خلافکار دین و ایمان نداره

 خب، حالا این یعنی چی؟

 خدمتتون عرض می کنم

 اولاً فکر نکنید که خداوند شما رو فراموش کرده. شاید درهای زندان به روی شما بسته باشه، اما درهای رحمت خداوند همیشه به روی شما بازه. انقدر به فکر راههای دررو نباشید

 خب خدا که فقط متعلق به آدمهای خوب نیست. خدا، خدای آدمهای خلافکار هم هست و فقط خود خداست که بین بندگانش فرقی نمیذاره. فی الواقع خداوند اِند لطافت، اِند بخشش، اِند بی خیال شدن، اِند چشم پوشی و اِند رفاقته

 رفیق خوب و با مرام همه چیزش رو پای رفاقت می ذاره. اگه آدمها مرام داشته باشند هیچ وقت دزدی نمی کنند ولی متاسفانه بعضاً آدمها تک خوری می کنند و این بدِ روزگاره! بایستی ما یه فکری به حال اهلی شدن آدمها بکنیم.

اهلي كردن يعني ایجاد علاقه کردن و این تنها راه رسیدن به خداست...

  

پ.ن ۱. مارمولک - صحنه ای که پرویز پرستویی واسه زندانیا سخنرانی میکنه.

پ.ن ۲. اين پست واسه اين بود كه موقع دعا کردن تک خوری نکنین و من خلافكار رو تو شباي قدر یاد کنین.

پ.ن ۳. و امشب چه غریبانه صف کشیدند یتیمان شیر به دست کوفه که ندانستند علی را جز نان و نمک بر سر سفره نبود و امشب چه گذشت بر آن پیرمرد کور خرابه نشین، دیر کرده است همنشین شب های تنهاییش

دیر کرده است امشب همراه نخلستان های کوفه در همنوایی مولای یا مولای...

لعنت به تو ای روزگار...

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت22:20توسط نازنین | |

"تو ماه را بیشتر از همه دوست می داشتی

   و حالا

      ماه، هر شب

               تو را به یاد من می آورد

می خواهم فراموشت کنم

اما این ماه

   با هیچ دستمالی

       از پنجره ها پاک نمی شود..."

 

پ.ن. امشب دلم سراغ تو را گرفت.

        گفتم: ببين گوشه ي آسمان،‌ ماه را

                                                    چه تنهاست...

 

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت23:52توسط نازنین | |

 

 

ديش دين     ديش دين     ديش دين دِنننننننننننگ

تقويم تاريخ

 

23سال پيش در چُنين روزي در سيزدهم شهريور ماه يكهزار و سيصد و شصت و چهار هجري شمسي، ‌مصادف با هجدهم ذيحجه هزار و چهارصد و شش هجری  قمري و سوم سپتامبر هزار و نهصد و هشتاد و پنج ميلادي ديده به جهان گشود.

تحصيلات ابتدايي را در مدرسه ي خراب شده ي ... به پايان نرساند،‌ چون به دليل اينكه هر روز مادرش رو دفتر مدرسه مي خواستند خانواده ش مجبور شدند از سال چهارم ابتدايي مدرسه ش رو عوض كنند. سال چهارم و پنجم ابتدايي تونست دندون رو جگر بذاره تا به پدر و مادرش ثابت كنه كه آدماي اون مدرسه ي خراب شده (لعنهم الله جميعا) نمي دونستن چطوري بايد با يه بچه ي over active رفتار كنند.

دوران راهنمايي را در محيط نسبتاً بهتري گذروند و اونجا چون درسش خوب بود شيطنت هاش رو تحمل مي كردند و فوقعيتش بهش انظباط ۱۸مي دادن ولي عوضش هر روز مادرش رو نمي كشوندن مدرسه!

با به پايان رسيدن دوران راهنمايي تلاش پدر و مادرش براي اينكه اون رو تو يه دبيرستان خوب ثبت نام كنند شروع شد و تقريبا همه ي اين تلاش ها به خاطر اينكه انظباطش پايين بود و علي رغم معدل بالاش هيچ مدرسه ي درست و درموني اسمش رو نمي نوشت بي نتيجه موند. آخر سر هم مجبور شدند اون رو توي دبيرستاني كه مسئولينش از فاميل هاي دور بودند ثبت نام كنند.

سال هاي دبيرستان رو به خاطر سفارش هاي اكيد مادرش مبني بر حفظ آبروي خانوادگي تقريباً به آرومي پشت سر گذاشت و فقط چند باري به خاطر بلند بودن ناخن شصت پاي راست، اجراي حركات ناموزون هنگام ورزش صبحگاهي، شكستن در دستشويي طي عمليات قايم موشك، شلوغ بازي در نهار خوري،‌دير رفتن به نماز خونه،‌ آواز خوندن پشت در اون كلاسي ها و تشكيل گروهك ضيافت (براي بازي هاي گروهي زنگ هاي تفريح)  مجبور شد تعهد بده كه اون هم نشون دهنده ي شخصيت متعهدش بود!!

پيش دانشگاهي رو به عنوان خوشترين سال تحصيلش تو همون مدرسه گذروند. كنكور رو با موفقيت پشت سر گذاشت و در چهارمين انتخابش براي دانشگاه پذيرفته شد.

سال هاي اول دانشگاه رو با بدبختي گذروند. يه مشت درس عمومي بدرد نخور كه تقريباً سر هيچ كدومش نمي رفت و هنوز جوابي براي اين سؤال نداشت كه چرا همه مي گفتند بري دانشگاه همه چي خوب مي شه؟ اون همه چي،‌ چي بود

كم كم با شروع‌ درس هاي تخصصي اوضاع بهتر شد.

سال سوم يه پروژه ي تحقيقاتي-تجاري توپ از يه شركت گرفت و پاش جون كند تا جلوتر از نسخه هاي معادل خارجيش شد و داشت واسش رؤياپردازي مي كرد كه فقط و فقط به خاطر اینکه شرکت از عهده ی ساپورت مالیش بر نیومد و سنگ انداختن يه مشت آدم احمق براي راه اندازي سرور مورد نظر براي هميشه جواب "علم بهتر است يا ثروت؟" رو تو يادش ثبت كرد.

سال آخر تصميم گرفت كه در كنكور ارشد شركت كنه. ترم هفت كنكور داد و به عنوان آخرين نفر در رشته و دانشگاه خودش پذيرفته شد تا يه بار ديگه پشت همون نيمكت ها بشينه، البته اين بار با یه عده خز و خیل و منگ و شوت و چفت و شل و چپر چلاغ

 

پ.ن ۱: تولدم مبارك.

پ.ن ۲: آهنگش احتمالاً مال تولد ۳ سالگيمه

پ.ن ۳: اين آب دهنم رو مي بينين آويزونه؟! از بس كه شصت پام خوشمزه بود. بَه بَه

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت1:46توسط نازنین | |

نازنين جون من واقعا خسته نباشيد عرض مي كنم خدمتتون. واقعا در اين جا جا داره من از زحمات بي شائبه ي شما قدرداني كنم. (امير بعدا معني شائبه رو بهت مي گم،‌ فعلا بقيه اش رو بخون)

بدون شك جامعه ي علمي ايران - وبلکه جهان اصلاً- مديون و مرهون اين همه رنجي كه شما مي بريد و این همه دود چراغ که می خورید و یه روز همه می فهمن که شما چه آدم زحمت کشی بودین...حتماً.

 

تو واقعا خجالت نمي كشي؟! نه  من مي خوام بدونم تو خجالت نمي كشي.... شهريور شد هنوز هيچ غلطي نكردي...

روت شد تو چشماي استادت نيگا كني بگي:"نه استاد،‌ من مي خوام تا آخر تابستون 3 فصل اول پايان نامم رو تموم كنم."  

بدبخت تا آخر شهريور بايد پروپوزال بدي ككت هم نمي گزه. دو روز ديگه هم كه ماه رمضون مي شه و ديگه هيچي. از سحر تا  افطار كه مشغول فريضه ي خوابيدني... از افطار تا سحر هم كه فقط داري مي خوري جبران مافات بشه. بعدش هم که دلت درد می گیره یه لیوان چای نبات می گیری دستت دور خونه را میری.

مگه قرار نبود امروز صبح خبرت بري دانشگاه؟ خوب شد اين دو هفته دانشگاه تعطيل بود تو هم به يه صفايي برسي...

 

==============================================

بعد از اينكه ديشب كلي با خودم كلنجار رفتم،  طي يك برنامه ريزي دقيق قرار شد امروز ساعت 9 برم دانشگاه.

 

ساعت 9... الارم موبايل... صداي جيغ و داد مامان مياد كه داره محسن رو بيدار مي كنه. اِ ... اينكه ديشب گفت من صبح بايد 7:30 حسينيه ارشاد باشم.حالا اگه 6 صبح بخواد با بچه ها بره كوه از 5:30 بيداره ها....

 ست الارم -->  9:30 --> ‌اوكي. بالشم رو از زير پام ميارم زير سرم. دنده ام هم مي تونم جا به جا كنم... ولش همين دنده خوبه.

ساعت 9:30... الارم موبايل (حتي اين هم يادم نيست ولي خب حتما صداش در اومده و بعد هم من يه جورايي كه نمي دونم چه جورايي خفش كردم ديگه)

ساعت 11:45... الان ديگه بيدارم عزيزم

خب ديگه ظهر شده و صرف نمي كنه برم دنبال صبحونه.

مامان.......مامان........... مامي.........نهار چي داريم؟

از اون نگاهايي كه مي فهمم وقتشه همزمان با تدابير شهرداري براي زيباسازي شهرمون،‌ ما هم دهنمون رو آسفالت كنيم.

خب بهتره قبل از نهار يه كم نرمش كنيم... چي رو نرمش كنيم؟ بسيار سوال به جايي بود... تا پست بعدي وقت دارين بهش فكر كنين.

تا نهار آماده شه يكم – همون يكم،‌ بيشتر نه ها- وجدان درد مي گيرم و مي رم مقاله هايي رو كه قراره بخونم مرتب مي كنم و از توش يكيش كه از همه كمتره و تازه نصفش هم عكسه سوا مي كنم كه بعد از نهار مطالعه بفرمايم. همزمان هم به اين فكر مي كنم كه الان بقيه بچه ها در چه حالن... اون پسر درازه رو كه مي دونم خَلاصه... اون تپله هم كه خنگه، تا 10 بار يه چيز و بخونه و بفهمه من مي رسم بهش،‌ من باهوشم خب. اون پسر بنفشه هم كه شهرستانيه. حتما رفته شهرستان و مامان جون و آبجیش اینا عمراً بذارن پسر گلشون دست به دفتر كتاب بزنه. مي مونه ليلي.. خب شهرستان كه نرفته،‌ از مسافرت هم كه تازه برگشته،‌ خنگ و خلاص هم كه نيست.... اه، اصلاً به من چه كه ليلي چه غلطي مي كنه.. فوقش اون مقاله هاي آشغال و مي خونه مي فهمه كدوماش بدرد نخوره بعد من فقط خوباش رو مي خونم.

-نهار

-پاتوق (آاووووق)

-تاجر پوسانِ ؟! بوستانِ چيه همون (حالم از اين فيلم هاي كره اي بهم مي خوره....ایکبیریا...همشون عینه پشمک می مونن)

-تكرار يوسف (شايد ديشب يه جايي شو دقيق نديده باشم خب)

-مسابقات دو ميداني المپيك،‌ پرتاب نيزه...

 مي رم سر مقالم. مداد و پاك كن و ماركر و چند تا شکلات هم می ذارم کنار دستم قند مغزم تامین باشه... خب مثل اينكه همه چي آماده ست و ديگه مي تونم شروع كنم. Abstract و introductionش رو ضربتی مي خونم. نُچ... اونقدا كه فكر مي كردم مربوط نبود... خب چه كاريه من مقاله اي رو كه مربوط نمي شه به كارم بخونم؟!

كاش صبح زودتر پا مي شدم،‌ اونوقت الان مي تونستم يه خواب دلچسب تو يه بعد از ظهر تابستوني داشته باشم... حيف شد.

مامان .... مامي..... شام چي داريم؟

دست خودم نيست خب،‌ نمي تونم تو خونه درس بخونم. چي كار كنم؟

+نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387ساعت19:17توسط نازنین | |