تبليغاتX
گوسفندها به بهشت نمی روند






















Blog | Profile | Archive | Email | Name Of Posts


گوسفندها به بهشت نمی روند

آدم باش

اي كاش ريشه ي فراق از بن كنده مي شد،

اي كاش بذر هجران هيچ وقت كاشته نمي شد،

اي كاش نشان جدايي برمي افتاد،

اي كاش بيرق وصل برافراشته مي شد،

                                                براي هميشه.

 

در روزهاي ناگزير غيبت،

در قرني كه شانه ي زمان گرفتار زخم تازيانه هاي بي عدالتي ست،

لب هاي زمين در تب خشكسالي مي سوزد، چشمه هاي عاطفه يخ بسته اند،

جهل زمين را مي پيمايد،

در اين وانفسا كه دلها شيطاني مي شوند، پرچم ها رنگ ستم مي گيرند،‌حق را قرباني مي كنند،‌

ظلم را عَلَم مي كنند،‌عِلم را به تباهي مي كشند...

چگونه باران ظهورت را به استغاثه ننشينيم

و در انتظار آفتاب نگاهت نمانيم...

سوگند به دیدگان مشتاق نرگس روزی خواهی آمد، در سپیده دم یک آدینه ی روشن، آنچنان که خدایت وعده داده.

 

پ.ن 1: بالاخره اين كليپ ما هم به اجرا رسيد.

پ.ن 2:‌امشب كه مي اومدم خونه هر چي گشتم يه "ستاره" هم تو آسمون نديدم. "ماه" همشون رو دست به سر كرده بود و داشت تنهايي اون بالا حسابي خود نمايي مي كرد. لا مصب چقدر هم خوشگل شده بود!

دلم مي خواست همه ي اين ساختمون هاي لعنتي نبودن تا مي تونستم تنهاييش رو تو همه ي آسمون ببينم.

نه وصل ممكن نيست ... هميشه فاصله اي هست.

+نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت0:20توسط نازنین | |

 

كتاب ها دروغ نوشته اند...

وقتي لب هايت براي يك چكه عشق چاك خورده اند،

                      مسيح هم اگر باشي وسوسه ی عاشق شدن رهايت نخواهد كرد!

+نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت19:49توسط نازنین | |

آره،‌اين منم.

خيلي وقته كه ديگه منو نمی بینی. خيلي وقته كه ديگه منو نمیشنوی.

بهم بگو تا كي؟

تا كي تو صورت آدما نگاه كنم و بگم تو هستي؟ آره تو هستي، تو خدايي،‌ تو مي بيني،‌ تو مي شنوي،‌ تو جواب مي دي ... بعد سرم رو بندازم پايين و به خودم بگم : آخه بدبخت، آخرين باري كه جوابتو داد كي بود؟ آخرين باري كه صداتو شنيد كي بود؟... و دوباره سکوت رو تو گلویی که داره از جا در میاد فرو ببرم. 

بابا آخه واسه تو بد مي شه بگم اين همه وقته صداش مي كنم ولي جوابمو نمي ده.

 

آره،‌باشه،‌من همونم كه تو مي گي،‌بدم ... گناه كارم... سياهم...

آره، باشه. اصلا تو راست مي گي.... اگه تو پرده ها رو كنار بزني همين آدماي دور و برم هم از بوي تعفنم از كنارم هم رد نمي شن. قبول،‌من همينم كه تو مي گي... ولي تو چي؟

مگه قراره تو هم مثل آدماي اينجا باشي... كه نيگا مي كنن اگه كف دستت چيزي بود و سرت به تنت مي ارزيد اونوقت شايد سرشونو بالا بگيرن و جواب آدمو بدن...

پس چرا مي گن حساب تو با بنده هات فرق مي كنه؟...  می گن قانون تو يه جور ديگه س؟ ... تو خيلي كريمي..

بابا خب آدماي اينجا هم كه اگه كارت درست باشه،‌ جوابتو مي دن كه ...

لااقل بنده نوازاش اينجا 2 دفعه بري در خونه شون ضجه و ناله كني،‌خسته مي شن يه جوابي بهت مي دن... تو از ما خسته ام نشدي؟!

 

كاش بهم ياد نمي دادن كه تو خيلي مهربوني

كه تو مي بینی

كه تو مي شنوي

+نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت0:44توسط نازنین | |

چند وقتيه كه هر روز از تو گروه مشتركي كه هر دومون عضويم چک می کنم که online يا نه. اين تنها حس زنده اي كه من رو به اون وصل ميكنه. صفحه ي 360 اش رو هم باز مي ذارم و 2 دقيقه يكبار زل مي زنم به چشماي نيمه بازش. آخه فقط عكسشه كه نيگام مي كنه.

ديشب on بود. حدود 1 اينا بود كه چك كردم. فهميدم اين شكلك yahoo كه مي گه online Now چقدر شبيهشه ! كيف كردم !

گفتم هر وقت اون خوابيد مي خوابم.

2:18... هنوزم بيداره... بيدارم...به اين فكر نمي كنم كه چي كار داره مي كنه.

2:59... عمراً‌ كم نمي آرم. دارم آرشيو وبلاگ ملت رو مي خونم... يواش مي خونم... اگه تا صبح خواست بيدار بمونه چه غلطي كنم؟!

3:20... بخواب ديگه. الان  تقريبا هر 5 دقيقه يكبار صفحه رو refresh مي كنم و اصلا فحش نميدم اصلا. اينجا همه ي آدم هاي ديگه چراغشون خاموشه و خاكستري و غمگين و فقط تويي كه زردي و مي خندي و من ديگه به اين فكر مي كنم كه چي كار داري مي كني.

 3:39...خوابيد... و حالا فكر مي كنم كه ديگه خوابم نمياد!

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت12:14توسط نازنین | |

کاش مرا هم مثل فترس راهی به سوی گهواره ی آن کودک بود تا بال های از دست رفته ام را به شفاعتش پس بگیرم ... کاش

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت11:52توسط نازنین | |

من قهر مي باشم. خانواده ي محترم رفتن فرحزاد عشق و حال. من در خانه تنها مي باشم. همه ي ساندويچي را هم كه ظهر خورده بودم – بي كم و كاست – تحويل دستشويي دادم. شكممان از قبل هم خالي تر مي باشد. تازه بدليل آشغال هايي كه در قهر خورده ايم معده مان همش چيزهاي ترش از خودش تراوش مي كند... حتما خانواده الان دارند شاه توت مي خورند.

ما گرسنه مان است و شكممان قار و قور مي كند... دمرو مي خوابيم صدايش بند بيايد،‌ اما صدايش بند نمي آيد. مي رويم براي خودمان يك نيمرو درست كنيم و از خوردن يك غذاي سبك و ر‍‍‍ژيمي لذت ببريم كه ... اِ .... تخم مرغ نداريم. نامردها يخچال را هم جارو كرده اند.

برمي گرديم و كپه ي مرگمان را مي گذاريم و به اين فكر مي كنيم كه آن ها هم اصلا بهشان خوش نمي گذرد حتما.

وقتي به ياد خنده هاي من مي افتند حتما بغض گلويشان را مي فشارد و نمي گذارد كه شاه توت ها از گلويشان پايين برود حتما.

اصلا وقتي بيشتر فكر مي كنيم مي بينم كه ما از بچگي از فرحزاد خوشمان نمي آمد و كارشناسان هم به زودي اعلام خواهند كرد كه ريشه ي همه ي سرطان ها شاه توت است...

دمرو مي خوابيم و صداي اين را زياد مي كنيم شايد شكممان از رو برود:

...اگرچه هيچ كس نيومد

   سري به تنهاييت نزد

   اما تو كوه درد باش

   طاقت بيار و مرد باش...

 

+نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت23:43توسط نازنین | |

حدوداي ۲:۳۰ ديشب بود كه تمومش كردم. خوره شده بودم كه بفهمم آخرش چي ميشه.

"عقايد يك دلقك"  يه من-روايته. راويش يه دلقكه  و موضوعش يه عشق شكست خورده س كه روي بك گراندي از فضاي اجتماعي بعد از جنگ آلمان،‌ تعصبات خانوادگی و اعتقادهاي جامد كليسا سوار مي شه.

"من-روايت" بودن، جزئيات تو صحنه سازي و اينكه هانس عشق از دست رفته ش رو باور نمي كنه و تو همه ي داستان باهاش درگيره باعث مي شه آدم تو فضاي داستان با راوي همراه بشه.

از فصل ۲۰ به بعد رو تقريباً بي حوصله خوندم فقط براي اينكه به آخرش برسم. مي خواستم يه جورايي متفاوت تموم بشه،‌يه جوري غير از همه ي اُون جورايي كه من تصور مي كردم. همينطور هم شد، آخرش هيچي نشد و "هيچي" تنها سناريويي بود كه من بهش فكر نكرده بودم!

 

راستي Hancock هم دیدم. صد رحمت به کارآگاه گژت !!!

+نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت23:19توسط نازنین | |