|
شب پنجم محرم بود. از اول محرم هر شب از همون طرف دانشگاه میرفت هیأت خودشون. قبل ازینکه راه بیوفته هم زنگ میزد که اگه مامان هم میخواست باهاش بره، بیاد دنبالش. حدودای ۵-۶ بود که رسیدم خونه. کسی خونه نبود، هیچ یادداشتی هم برام نذاشته بودن.. زدم موبایل مامان، گفت ما بیرونیم یه چیزی بخور استراحت کن ما میایم. صدای آژیر آمبولانس بود. -مامان کجایین؟ صدای آمبولانسه؟! -آره، مهدی.. بغضش ترکید. نفهمیدم بقیه ش چی شد. همون روزش امتحان داشت. دوستاش گفتن امتحانشو که داده داشتن با هم از پله ها میومدن پایین که یه پله رو جا میذاره و ... چه محرمی بود اونسال.. خیلی بده که بچه ی مظلومِ خونه مریض بشه. اِنقد که خودش مظلوم بود آدم یه حالی میشد. اصلا تخت بیمارستان بهش نمیومد. تا دوهفته تشنج داشت. مامان هر شب و پیشش میموند. بابا هم صبحا میرفت میدیدش، شبا هم میومد دنبال من که بریم پیشش. اولین بار بود که گریه ی بابامو میدیدم.. پسر بزرگه، همه ی امید پدر و مادرشه... نزدیکای ساعت ملاقات که میشد موهاشو شونه میکردم.. مرتبش میکردم که دوستاش میان. تو راه برگشتنی، دسته های عزاداری رو که میدیدی دلت یه جوری میشد.. ایندفعه هر جا که میگفتن واسه شفای مریضا هم دعا کنن دلت میلرزید. اومده تو اتاقم میگه ببین شالم خوبه.. شال عزای مشکیشو دور گردنش مرتب میکنم، آماده میشه که بره نذریشو پخش کنه.. ۳ سال گذشت. خدایا ممنونتم که اونو صحیح و سالم به ما برگردوندی.
کلاً امروز از صبح که پاشدم فرمون و دادم دست این بزغاله ی درونم گفتم: باشه گفتا: ایول رفتیم اونجا مِنو رو گذاشته جلومون، از چش و چال و سر و دست و دم و سم و پاچه و زبون و .. ساعت ۱۱ اینا ستاره زنگ زده پاشو بریم پالتو بخریم. بهش میگم مگه تو امتحان نداشتی فردا؟! میگه دوشنبه ای لباس شخصیا ریختن دانشگاه ترتیب کلی از دانشجوها رو دادن.. امتحانا هم افتاده عقب. کاری نداریم، خلاصه رفتیم خرید و برگشتنی تو تاکسی کنار دستم یک آقای جنتلمنی نشسته بود. یه پالتوی خاکستری تنش بود و داشت بلند بلند با موبایل حرف میزد و از قرار معلوم کلی هم طرف از دستش شاکی بود. [بزغاله ی درون]: معلومه که زنگ میزنه میپرسه، خاک بر سر الاغت! بگو تاکسی نگه داره پیاده شه مرتیکه ی .. شانس آوردیم آقاهه پیاده شد، ولی بعدش بین من و بزغاله ی درونم یه سری مشکلاتی پیش اومد. یه جور بياعتمادي مشمئز كننده، عدم تفاهم و عدم درك درست كه همش به خاطر كمبود گفتگوي ناب و بدون حضور هژموني منع يا ارادهي معطوف به قدرت بود. پ.ن: حتی هستی هم میفهمد که همه ی اینها را از خودم در آوردم
برا اوناییکه دردای بزرگ دارند، برا اوناییکه جای داغ رو سینه شونه، نمی دونم... برا اوناییکه مضطرند، درمونده ن، معنی استیصال و با گوشت و پوستشون میفهمن، لوتی باشیم و برای همه دعا کنیم. پست عرفه ی پارسالم و گذاشتم جلوم [بگذار ندانند..] ، چه حالی بودم عرفه ی پارسال .. چه عرفه ای بود امسال.. پ.ن۱: عید سعید قربان لغو شد!! (واسه روحیه دادن به این گوسفندای خودم گفتم) پ.ن۲: میگن دیروز، هشتم ذیحجه، "آدم و حوا" برای اولین بار همدیگه رو دیدن...
میخوام برای سومین بار تو این هفته UP ببینم.. خیلی خوشگله، حرف نداره خب داشتم UP میدیدم که آپ نکردم دیگه عاشق اون اولشم که He hurdles Mount Everest… He goes around Mount Everest عاشق اونجاییشم که راسل خودشو معرفی میکنه، میخوام لپاشو بکشم. اون صحنه های رمانتیک اولشم خیلی باحاله.. ببینین حتماً پ.ن۱: یه فیلم باحال دیگه ای هم که دیدم Coco avant Chanel بود. از روی زندگینامه ی Coco Chanel، طراح فشن فرانسوی و برند Chanel ساخته شده. فکر میکنین چند نفر از آدمایی که کیف Chanel دستشونه، اصرار دارن که مارک عینکشون Chanel باشه، یا بوی عطرهای chance و N.5 Chanel اونا رو به آسمون میبره، از زندگی دراماتیک Chanel خبر دارن؟ میدونن که اون یه بچه پرورشگاهی بوده، قصه ی عشق های نافرجامش رو میدونن یا اینکه میدونن لقب Coco که لوگوی Chanel هم از روی اون ساخته شده به خاطر آهنگیه که خونده؟! پ.ن۲: اگه ایشالا "سرزمین موج های آبی" بطلبه، واسه تعطیلات عید غدیر میریم مشهد. فکر کنم خیلی حال بده
می خوام برای کسی بنویسم که بیشتر از یک ساله میشناسمش. کسی که همراه همیشه ی اینجا بوده، همراه بیشتر نوشته ها، دیر آپ کردنامو تحمل کرده، تو نبودنم به این گوسفندا آب و دون داده، کامنتا رو شفاف سازی کرده، دوستا و فضاهای مجازی خوب و آبرومندی رو بهم معرفی کرده و بیشتر وقت هایی که میخواستم، اینجا حضور داشته. اینکه چرا امشب این ها رو مینویسم شاید دلیلش این باشه که شب تولدشه، شاید هم حرف های کم گفته ای که ما ایرانی ها کمتر عادت داریم به اونایی که برامون عزیزن بگیم.. وقتی کسی رو دوست میداری، احساس بودن میکنی، یک جورهایی خرکیف میشوی، دوست داری بروی زیر باران خیس بشوی، روی علف ها غلت بزنی، از درخت بالا بروی، سوپت را هورت بکشی، بگذاری یک حس باحال تو را فرا بگیرد، بزغاله ای را بغل کنی و بزنی زیر آواز و بخوانی: مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم این پست چیز خاصی واسه کسی نداره (ایضاً پستای دیگه
الإمام الأنيس الرفيق، والوالد الشفيق، والأخ الشقيق، والاُمّ البرّة بالولد الصغير، مفزع العباد في الداهية النّاد امام، مونس و رفیق، پدر دلسوز، برادر برابر و مادر مهربان نسبت به فرزند خردسال است و پناه بندگان در هنگام رسیدن مصیبت های سخت است. "امام رضا(علیه السلام)" پ.ن:پارسال بود، شاید حوالی همین ساعت ها، باب الجواد...
بیشتر پسرهای اهل هنری که من میشناسم، وقتی میگویند زن و مرد باید حقوق مساوی داشته باشند و در زندگی با هم کار کنند و از این جور حرفها، منظورشان این است که در راستای تقویت بنیانهای اقتصادی خانواده، زن باید علاوه بر کارهای خانه، پول هم دربیاورد. همچنین در راستای تحکیم روابط عاطفی با بقیهی مردها مثل سگ باشد و گذشته از اینها، در راستای دور هم بودن، خیلی زیاد به شوهرش هم افتخار کند. در واقع اگر راستش را بخواهید، ماجرا از این قرار است: گشادی مفرط دیگر زده است این جماعت را ناکار کرده و بدین جهت، کارشان بیخ پیدا کرده است. ( بیخ خیلی چیز بدی است، خدا نکند کسی بیخ بگیرد. من خودم داشتم یک بار بیخ میگرفتم، آقا...) پ.ن۱: دوست داشتم بزرگ که شدم شیر بشوم اما بعدها که عقلم رسید فهمیدم که می شود چیزهای بهتری هم شد و تصمیم گرفتم که مهندس شوم. مدتها طول کشید و مواد و انرژی فراوانی تلف شد تا فهمیدم بهتر بود همان آرزوی اول را دنبال می کردم... پ.ن۲: وقتی نمینویسی، نبودنت بیشتر ته دلم سنگینی میکند! بنویس...
قرارمون این نبود.. قرار بود من واسه خودم بنویسم.. قرار بود هر چی من دوست دارم بنویسم. هر وقت خواستم خوشحال باشم.. هر وقت ناراحت بودم، ناراحت باشم.. هر وقت دلم خواست جدی بنویسم، هر وقت حسش بود مسخره بازی درآرم، شیطونی کنم.. قرار بود من خودم باشم دیگه.. اینکه انتظار زیادی نیست منم شعر دوست دارم.. کی میگه به من یا اینجا نیومده که شعر بنویسم؟! منم دوست دارم بعضی وقتا از احساسم بنویسم.. جدی، واقعی.. بدون اینکه لازم باشه مسخره بازی درآرم.. بتونم احساس واقعیمو بگم. یه کم خوب نمیتونم این چیزا رو بنویسم، میدونم، ولی فکر کنم بشه تحملش کرد. بدونه اینکه خجالت بکشم از اینکه کسی اینجا رو بخونه، بتونم حرف بزنم دیگه.. پ.ن: برای خودم می نویسم... و تو، اگر خواندی رفیق راه شدن پیشکش فقط نگاهت به مسیر عبورم باشد به راهی که بی تو سخت از آن خواهم گذشت....!
تا قبل از این فکر می کردم اگه یه روزی از یه نفر خوشم بیاد، میرم صاف وای میستم جلوش، زل میزنم تا ته سیاهی چشاشو بهش میگم که می خوامش.. اشتباه فکر می کردم.. این باحال بازیا مال کسی که دلش گیره نیست. فکر میکردم عاشق که شدم همه ی وجودم میشه پر از جرات، پر از امید، پر از آرامش، ولی تو نداری عاشق شدن حال و هواش خیلی فرق داره.. تازه اول ترسه، اول انتظاریه که نمیدونی اصلا آخر داره یا نه. اینجوری عاشق که شدی همه ی لحظه ها رو جای دو نفر زندگی میکنی ... جای دو نفر فکر میکنی.. دستت که به جایی بند نیست، همیشه یه نگات رو به آسمونه، نمی دونی از سر ایمان بندگیشو میکنی یا از سر ناچاری.. اینجوریه که یه چیزای کوچیکی انقده برات یه وقتایی بزرگ میشه حتی اگه اندازه ی "بد نبود" یا "آره خوب بود" باشه.. عاشق که شدی، تمام دنیا واسه ت میشه قد یه مشت بسته شده، قد یه قلب. پ.ن۱: چشامو که میبندم بلند بلند خندیدنای آخرین باری که دیدمت یادم میاد.. صدای خنده هات هنوز تو گوشمه. آخر یکی از همین خنده هاتو ناتموم میذارم... پ.ن۲: تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی "حمید مصدق - آبی خاکستری سیاه"
خلاص فوق لیسانسمونم گرفتیم، رفت پی کارش! ۲۰ شدم.. فک کن.. داداش ما اینیم دیگه پ.ن: من عاشق استخر آخر شبم.. من عاشق خواب بعد از استخرم من عاشق اینم که وقتی موهامو با سشوار خشک کردم اما هنوز یکم خنک و خیسه، بخوابم..
دلم برای خود مدرسه که نه، اما برای حیاط مدرسه و بدمینتون زیر برف و زنگ های تفریح و "از جلو نظام" و ورزش صبحگاهی و آبخوری و زنگای نهار و اردوها و گروه ضیافت و بوفه ی مدرسه تنگ میشه.. پ.ن۱: دیشب فیلم Goya’s Ghost رو دیدم.. تلخ بود خیلی.. اما قشنگ بود پ.ن۲: آقا من یه سوال دارم.. این پایان نامه ی آدم و کسی می خونه؟!
از اونجایی که فردا خبرنگارای خارجی هم قراره بیان و قضیه ناموسیه، من بر خودم واجب دونستم به همه ی کسانی که میخوان برای اولین بار فردا به راهپیمایی برن تا با مشت های گره کرده دهن رژیم غاصب و سرویس کنن، چند تا نکته رو بگم: بله Ladies & Gentlemen ببینین مراسم فردا یه جور راهپیماییه که آخرش به مراسم نماز ختم میشه و نهایت تا ۳ و ۴ طول بکشه.. در نتیجه از شام خبری نیست.. بیخود با خودتون دیگ و قابلمه نبرین، اونجا جا تنگه. این راهپیمایی هم که میگن عملی است که با دوپا انجام میشه. پس سوار سانتافه با دوبس دوبس و راهپیمایی نمیگن.. خر خودتی، پیاده شو مثل آدم، دستتم بنداز. بعدشم که راهپیمایی کلاً عملی برای فاز گرفتن نیست، عملی است برای فاز دادن.. به ویژه راهپیمایی فردا که "افازالفازین" است. فردا روز قدسه، جمعه هم هست، تعطیل هم هست، درست ولی عید فطر که نیست.. یعنی مردم روزه اند. با خودتون آجیل و پسته و موز و اینا نبرین که از نشانه های خس و خاشاکه... کار دستتون میده.. اوهوم بعدشم عزیز من راهپیمایی ساعت مشخص داره.. مسیرهاشو از یه ماه قبل شونصد دفعه تلویزیون زیرنویس میزنه... با بروبچز ساعت ۷ شب جردن جنوبی قرار میذاری راهپیمایی حساب نمیشه ها... گفته باشم. والاغیرتاً یه فردا رو بی خیال مصاحبه با این شبکه های شرابخوار وی.سی.دی و دی.وی.دی و اینا بشید. مسواک و خمیردندون؟ زیرشلواری..؟ چمدون واسه چی داری می بندی؟! آهان.. دولت تا سه شنبه رو تعطیل کرده؟ بعدش میخوایم با بچه ها بریم کوه؟ کدوم کوه؟ بریم درکه، اگه دربند شلوغه ازون بالا ببین پایین سرش شلوغ پلوغه اگه بیای میریم خلیج فارس لب دریا گلی به مهربونیت ندیدم جایی تو دنیا... پ.ن۱: با اقتباس پ.ن۲: راستی اون آمریکاییه بودش، همون نجیب زادهه رو میگم.. چند وقت پیشا که با شاتل وصل شدم فهمیدم کیه حالا طرف کلی هم بوق و راهنما زده ... من همچنان دل به نشاط تقصیر من نیست خب.. من گفتم لابد دیویدی، ویلیامی کسی باشه.. چه میدونستم اکبرآقا از آب در میاد
مرده شور هر چی آدم لوس ننر بچه ننه ی محتاج ترحم و ببره مرده شور این آی.پی.ام خراب شده با آدمای مزخرفش و ببره مرده شور هر چی مقاله و پایان نامه و فارسی تِک و دفاع و فوق لیسانس و درس و دانشگاه و استاد و دانشجو و کوفت و زهرمار و ببره، از دم پ.ن: بچه ها کامنت گذاشتن گفتن چند قلم جنسم اونا دارن که میخوان تحویل مرده شور بدن... امتحان ارشد و اینا... کس دیگه ای هم اگه چیزی داره بده که تحویل بدم..
|
About![]()
اسمم نازنينه. اينجا رو هم براي خودم مي نويسم. يه جورايي برام حكم همون دفتر خاطرات قديمي رو داره كه زير تخت قايمش مي كردم. چند وقتي توش مي نوشتم و بعد يه مدت كه يكي پيداش مي كرد ديگه نمي نوشتم.
آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 Links
وقايع الاتفاقيه |