تبليغاتX
گوسفندها به بهشت نمی روند






















Blog | Profile | Archive | Email | Name Of Posts


گوسفندها به بهشت نمی روند

آدم باش

می خوام برای کسی بنویسم که بیشتر از یک ساله میشناسمش. کسی که همراه همیشه ی اینجا بوده، همراه بیشتر نوشته ها، دیر آپ کردنامو تحمل کرده، تو نبودنم به این گوسفندا آب و دون داده، کامنتا رو شفاف سازی کرده، دوستا و فضاهای مجازی خوب و آبرومندی رو بهم معرفی کرده و بیشتر وقت هایی که میخواستم، اینجا حضور داشته. اینکه چرا امشب این ها رو مینویسم شاید دلیلش این باشه که شب تولدشه، شاید هم حرف های کم گفته ای که ما ایرانی ها کمتر عادت داریم به اونایی که برامون عزیزن بگیم..

وقتی کسی رو دوست میداری، احساس بودن میکنی، یک جورهایی خرکیف میشوی، دوست داری بروی زیر باران خیس بشوی، روی علف ها غلت بزنی، از درخت بالا بروی، سوپت را هورت بکشی، بگذاری یک حس باحال تو را فرا بگیرد، بزغاله ای را بغل کنی و بزنی زیر آواز و بخوانی:

مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم

هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم

این پست چیز خاصی واسه کسی نداره (ایضاً پستای دیگه). هستی رو دوست دارم و براش تو این تولد بارونی بهترین ها رو آرزو میکنم و امیدوارم یه روزی ببینمش و خدمتش برسم !

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت16:42توسط نازنین | |

الإمام الأنيس الرفيق، والوالد الشفيق، والأخ الشقيق، والاُمّ البرّة بالولد الصغير، مفزع العباد في الداهية النّاد

امام، مونس و رفیق، پدر دلسوز، برادر برابر و مادر مهربان نسبت به فرزند خردسال است و پناه بندگان در هنگام رسیدن مصیبت های سخت است.

"امام رضا(علیه السلام)"

 

پ.ن:پارسال بود،

شاید حوالی همین ساعت ها، باب الجواد...

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت23:47توسط نازنین | |

بیشتر پسرهای اهل هنری که من می‌شناسم، وقتی می‌گویند زن و مرد باید حقوق مساوی داشته باشند و در زندگی با هم کار کنند و از این جور حرف‌ها، منظورشان این است که در راستای تقویت بنیان‌های اقتصادی خانواده، زن باید علاوه بر کارهای خانه، پول هم دربیاورد. همچنین در راستای تحکیم روابط عاطفی با بقیه‌ی مردها مثل سگ باشد و گذشته از این‌ها، در راستای دور هم بودن، خیلی زیاد به شوهرش هم افتخار کند. در واقع اگر راستش را بخواهید، ماجرا از این قرار است: گشادی مفرط دیگر زده است این جماعت را ناکار کرده و بدین جهت، کارشان بیخ پیدا کرده است. ( بیخ خیلی چیز بدی است، خدا نکند کسی بیخ بگیرد. من خودم داشتم یک بار بیخ میگرفتم، آقا...)
البته این جماعت ذکور ، آرزویشان را به گور می‌برند چون امروزه پیدا کردن دختری که برای یک هفته خواسته‌‌های ثابتی داشته باشد هم کار حضرت فیل است چه برسد به این که بخواهی برای بیست، سی سال روی کسی به عنوان یک کلفتِ شاغلِ باوفا حساب باز کنی. نتیجه این که زن تو همان‌قدر زن خواهد بود که تو مَردی! این عبارت را به این شکل هم روایت کرده‌اند: "هرچه قدر مرد باشی، زنت هم همان‌قدر زن است!"  پس این آقایان یا باید حالی به روحیات و ویژگی‌های تحتانی خود بدهند، یا بروند زعفرانیه و در اولین گام، ابتدا پدرزنشان را پیدا کنند(که البته رقابت زیاده)، یا این‌که همین‌طوری ادامه بدهند ببینیم دست روزگار با آن‌ها چه می‌کند.

 

پ.ن۱: دوست داشتم بزرگ که شدم شیر بشوم اما بعدها که عقلم رسید فهمیدم که می شود چیزهای بهتری هم شد و تصمیم گرفتم که مهندس شوم. مدت‌ها طول کشید و مواد و انرژی فراوانی تلف شد تا فهمیدم بهتر بود همان آرزوی اول را دنبال می کردم...

 پ.ن۲: وقتی نمینویسی، نبودنت بیشتر ته دلم سنگینی میکند! بنویس...

+نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت19:42توسط نازنین | |

قرارمون این نبود..

قرار بود من واسه خودم بنویسم.. قرار بود هر چی من دوست دارم بنویسم.

هر وقت خواستم خوشحال باشم.. هر وقت ناراحت بودم، ناراحت باشم..

هر وقت دلم خواست جدی بنویسم، هر وقت حسش بود مسخره بازی درآرم، شیطونی کنم..

قرار بود من خودم باشم دیگه.. اینکه انتظار زیادی نیست

منم شعر دوست دارم.. کی میگه به من یا اینجا نیومده که شعر بنویسم؟!

منم دوست دارم بعضی وقتا از احساسم بنویسم.. جدی، واقعی.. بدون اینکه لازم باشه مسخره بازی درآرم.. بتونم احساس واقعیمو بگم. یه کم خوب نمیتونم این چیزا رو بنویسم، میدونم، ولی فکر کنم بشه تحملش کرد.

بدونه اینکه خجالت بکشم از اینکه کسی اینجا رو بخونه، بتونم حرف بزنم دیگه..

 

 پ.ن: برای خودم می نویسم...

و تو،

اگر خواندی

رفیق راه شدن پیشکش

فقط نگاهت به مسیر عبورم باشد

 به راهی که بی تو سخت از آن خواهم گذشت....!

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت22:42توسط نازنین | |

تا قبل از این فکر می کردم اگه یه روزی از یه نفر خوشم بیاد، میرم صاف وای میستم جلوش،

زل میزنم تا ته سیاهی چشاشو بهش میگم که می خوامش..

 

اشتباه فکر می کردم..

این باحال بازیا مال کسی که دلش گیره نیست.

فکر میکردم عاشق که شدم همه ی وجودم میشه پر از جرات، پر از امید، پر از آرامش،

ولی تو نداری عاشق شدن حال و هواش خیلی فرق داره.. تازه اول ترسه، اول انتظاریه که نمیدونی اصلا آخر داره یا نه.

اینجوری عاشق که شدی همه ی لحظه ها رو جای دو نفر زندگی میکنی ... جای دو نفر فکر میکنی..

 

دستت که به جایی بند نیست، همیشه یه نگات رو به آسمونه،

نمی دونی از سر ایمان بندگیشو میکنی یا از سر ناچاری..

 اینجوریه که یه چیزای کوچیکی انقده برات یه وقتایی بزرگ میشه

حتی اگه اندازه ی "بد نبود" یا "آره خوب بود" باشه..

 

عاشق که شدی، تمام دنیا واسه ت میشه قد یه مشت بسته شده، قد یه قلب.

 

پ.ن۱: چشامو که میبندم بلند بلند خندیدنای آخرین باری که دیدمت یادم میاد.. صدای خنده هات هنوز تو گوشمه. آخر یکی از همین خنده هاتو ناتموم میذارم...

پ.ن۲: تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی
من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم
چه امید عبثی
من چه دارم که تو را در خور ؟
هیچ
من چه دارم که سزاوار تو ؟
هیچ
تو همه هستی من ، هستی من
تو همه زندگی من هستی
تو چه داری ؟
همه چیز
تو چه کم داری ؟ هیچ
بی تو در می ابم
چون چناران کهن
از درون تلخی واریزم را
کاهش جان من این شعر من است
آرزو می کردم
که تو خواننده ی شعرم باشی
راستی شعر مرا می خوانی ؟
نه ، دریغا ، هرگز
باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی
کاشکی شعر مرا می خواندی

"حمید مصدق - آبی خاکستری سیاه"



+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت0:34توسط نازنین | |

خلاص

 

فوق لیسانسمونم گرفتیم، رفت پی کارش!

۲۰ شدم.. فک کن.. داداش ما اینیم دیگه


پ.ن: من عاشق استخر آخر شبم.. من عاشق خواب بعد از استخرم

من عاشق اینم که وقتی موهامو با سشوار خشک کردم اما هنوز یکم خنک و خیسه، بخوابم..

+نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت12:59توسط نازنین | |

 

 

دلم برای خود مدرسه که نه، اما برای حیاط مدرسه و بدمینتون زیر برف و زنگ های تفریح و "از جلو نظام" و ورزش صبحگاهی و آبخوری و زنگای نهار و اردوها و گروه ضیافت و بوفه ی مدرسه تنگ میشه..

پ.ن۱: دیشب فیلم Goya’s Ghost رو دیدم.. تلخ بود خیلی.. اما قشنگ بود

پ.ن۲: آقا من یه سوال دارم.. این پایان نامه ی آدم و کسی می خونه؟!

+نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت16:23توسط نازنین | |

از اونجایی که فردا خبرنگارای خارجی هم قراره بیان و قضیه ناموسیه، من بر خودم واجب دونستم به همه­ ی کسانی که میخوان برای اولین بار فردا به راهپیمایی برن تا با مشت های گره کرده دهن رژیم غاصب و سرویس کنن، چند تا نکته رو بگم:

 

بله Ladies & Gentlemen

ببینین مراسم فردا یه جور راهپیماییه که آخرش به مراسم نماز ختم میشه و نهایت تا ۳ و ۴ طول بکشه.. در نتیجه از شام خبری نیست.. بیخود با خودتون دیگ و قابلمه نبرین، اونجا جا تنگه.

این راهپیمایی هم که میگن عملی است که با دوپا انجام میشه. پس سوار سانتافه با دوبس دوبس و راهپیمایی نمیگن.. خر خودتی، پیاده شو مثل آدم، دستتم بنداز.

بعدشم که راهپیمایی کلاً عملی برای فاز گرفتن نیست، عملی است برای فاز دادن.. به ویژه راهپیمایی فردا که "افازالفازین" است.

فردا روز قدسه، جمعه هم هست، تعطیل هم هست، درست ولی عید فطر که نیست.. یعنی مردم روزه­ اند. با خودتون آجیل و پسته و موز و اینا نبرین که از نشانه های خس و خاشاکه... کار دستتون میده.. اوهوم

بعدشم عزیز من راهپیمایی ساعت مشخص داره.. مسیرهاشو از یه ماه قبل شونصد دفعه تلویزیون زیرنویس میزنه... با بروبچز ساعت ۷ شب جردن جنوبی قرار میذاری راهپیمایی حساب نمیشه ها... گفته باشم.

والاغیرتاً یه فردا رو بی خیال مصاحبه با این شبکه های شرابخوار وی.سی.دی و دی.وی.دی و اینا بشید.

مسواک و خمیردندون؟ زیرشلواری..؟ چمدون واسه چی داری می بندی؟! آهان.. دولت تا سه شنبه رو تعطیل کرده؟ بعدش میخوایم با بچه ها بریم کوه؟

کدوم کوه؟ بریم درکه، اگه دربند شلوغه

ازون بالا ببین پایین سرش شلوغ پلوغه

اگه بیای میریم خلیج فارس لب دریا

گلی به مهربونیت ندیدم جایی تو دنیا...

 

پ.ن۱: با اقتباس

پ.ن۲: راستی اون آمریکاییه بودش، همون نجیب زادهه رو میگم.. چند وقت پیشا که با شاتل وصل شدم فهمیدم کیه

حالا طرف کلی هم بوق و راهنما زده ... من همچنان دل به نشاط

تقصیر من نیست خب.. من گفتم لابد دیویدی، ویلیامی کسی باشه.. چه میدونستم اکبرآقا از آب در میاد

+نوشته شده در جمعه بیست و هفتم شهریور 1388ساعت2:46توسط نازنین | |

مرده شور هر چی آدم لوس ننر بچه ننه ی محتاج ترحم و ببره

مرده شور این آی.پی.ام خراب شده با آدمای مزخرفش و ببره

مرده شور هر چی مقاله و پایان نامه و فارسی تِک و دفاع و فوق لیسانس و درس و دانشگاه و استاد و دانشجو و کوفت و زهرمار و ببره، از دم

 

پ.ن: بچه ها کامنت گذاشتن گفتن چند قلم جنسم اونا دارن که میخوان تحویل مرده شور بدن... امتحان ارشد و اینا... کس دیگه ای هم اگه چیزی داره بده که تحویل بدم..

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت2:22توسط نازنین | |

خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان
اما به قدر فهم تو کوچک می شود
و به قدر نیاز تو فرود می آید
و به قدر آرزوی تو گسترده می شود
و به قدر ایمان تو کارگشا می شود
یتیمان را پدر می شود و مادر
محتاجان برادری را برادر می شود
عقیمان را طفل می شود
ناامیدان را امید می شود
گمگشتگان را راه می شود
در تاریکی ماندگان را نور می شود
رزمندگان را شمشیر می شود
پیران را عصا می شود
محتاجان به عشق را عشق می شود
خداوند همه چیز می شود همه کس را...
به شرط اعتقاد
به شرط پاکی دل
به شرط طهارت روح
به شرط پرهیز از معامله با ابلیس
بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا
و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف
و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک
و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار
و بپرهیزید از ناجوانمردی ها، ناراستی ها، نامردمی ها...
چنین کنید تا ببینید چگونه
بر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند
در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند
و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند

مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود؟


 پ.ن۱: ملاصدرا

پ.ن۲: دیشب یکی از قشنگترین شب های قدر زندگیم بود، خیلی با همه ی سال های قبل فرق داشت..حال و هواش، آدماش، حرفاش.. فکر کنم اولین باری بود که زیر آسمون قرآن سر می گرفتم..

اللهم به حق هذا القران..

+نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت16:36توسط نازنین | |

 

 

بچه ها گفتن بگم چیا هدیه گرفتم.

هدیه های قشنگ هستی که توش نامه هم داشت، کارت پستال، شمع، تابلو، مجسمه با یه عالمه صدف و گوش ماهی که عکساش هست، از اوناییکه میذاری دم گوشِت صدای دریا میده.

دیگه یه عطر BOSS گرفتم با یه لباس تنیس آدیداس، کیف، تاپ، پیرهن کوتاه و هدایای نقدی دیگر...

اون بزغاله هم کیک تولدمه، نمی دونم اینا با خودشون چی فکر کردن!

 

پ.ن۱: رضا کیانیان یه دیالوگ داره تو خاک آشنا، میگه دو تا چیز هست که تو سرنوشت آدم نقش خیلی مهمی داره ولی اختیاری تو انتخابش نداری... یکیش پدر و مادره، یکیش هم محل تولد.
خدایا شکرت

پ.ن۲:خیلی دوست دارم این آهنگ Love Story رو.. همه ی صحنه هایی که از فیلمش دوست دارم میاره جلو چشام..

پ.ن۳: دیشب دلم سراغ تو را گرفت..
امشب دلم سراغ تو را گرفت..
و من هر شب دلم سراغ تو را میگیرد...

+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت18:36توسط نازنین | |

 

 

طبق اسناد و مدارک مهمی که در وزارت اطلاعات، اداره ثبت احوال، شناسنامه، کارت ملی، گواهینامه و بقیه ی  مدارک شخصی اینجانب وجود داره، فردا 13 شهریور تولدمه..

الان احساس خاصی ندارم

آهان چرا... گشنمه!

پ.ن: داشت یادم میرفت بگم.. من متولد نیمه ی سالم

+نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت16:57توسط نازنین | |

خرابم امشب
دلم گرفته
دست و دلم با من نیست
دلم پیش عرفه ی پارسال جا مونده...
چقد امشب دلم هوای عرفه رو داره... میخوام برگردم ... که بخونه "فان دعوتک اجبتنی" و من بند بندم از هم جدا شه
خیلی از حرفامو تو گلوم جا گذاشتم.. من هنوز حرف دارم واسه گفتن
 

من خرابم امشب
بوي احساس تو مستم كرده ست

یادته گفته بودم نمیام... نمی خونم
اومدم... به اندازه ی همه ی دلتنگیام زار زدم... فقط گریه کردم... حال خودم نبود
خط به خطشو با بغض فرو بردم..
یادته
به تو پناه بردم برای همه ی لحظه هایی که بندگیمو یادم میره
به تو پناه آوردم از همه ی وقتاییکه چشمامو می بندم و فکر می کنم که تو هم چشماتو بستی
من برای همه ی فرداهای نیومده به تو پناه آوردم
راست می گفت، تحمل این ماه رمضونی که میاد مرد میخواد

 من خرابم امشب
مي همي مي نوشم
و صدايت دل بيمار مرا نيست كه آرام كند

مفاتیح و ورق می زنم... یه مناجاتی، دعایی...
نه، جنس خرابی امشبم فرق داره
من خرابم امشب

 پ.ن۱:

ساقيا امشب صدايت با صدايم ساز نيست

                           يا كه من بسيار مستم يا كه سازت ساز نيست

ساقيا امشب مخالف مي نوازد تار تو

                           يا كه من مست و خرابم يا كه تارت تار نيست

 

+نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت0:59توسط نازنین | |