تبليغاتX
گوسفندها به بهشت نمی روند






















Blog | Profile | Archive | Email | Name Of Posts


گوسفندها به بهشت نمی روند

آدم باش

بالاخره یه روز میبوسمت

فوقش میرم جهنم دیگه

اونوقت تو هم به جرم اینکه مهر لبای من بهت خورده جهنمی میشی

جهنم که اومدی اونجام پیدات میکنم و هر روز میبوسمت ...

پسر چه بهشتی بشه جهنم من و تو ...

شرط میبندم بهشتیاشم واسه جهنم من و تو له له بزنن

جهنم دوست داشتنی من ... جهنمی دوست داشتنی من ...


آخر یه روز میبوسمت

یه روز که بارون می باره ... یه روز که چتر من و تو دو نفره ست


یه روز می بوسمت

یکی از همین روزایی که می خندی

یکی از همین خنده هات رو ناتموم میذارم...


یه روز میبوسمت

و دیگه واسم مهم نیست ...

هیچی مهم نیست


پ.ن: هر چی آرزوی خوبه مال تو ...

+نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت20:58توسط نازنین | |

همه میدونن من سر Deadlineم ... همه

 فقط الان اومدم یه تک پا چند تا "چیز" و بگم، فردا خنگ بازی در نیارین:

اولیش اینکه وجداناً سر جدتون، روز انتخابات نگیرین تا لنگ ظهر بخوابین.

دو اینکه صبح روز انتخابات فرقی با بقیه روزا نداره ... صبحونه بخورین، دستشویی برین، مسواک بزنین (لازم شد بازم دستشویی برین) که تو صف های به هم فشرده به مشکل برنخورین!

هیچ گونه "چیز" سبزی با خودتون نداشته باشین، زیر ... رو

دیده شده بعضیا لحاف تشک هم با خودشون بردن ... بچه ها، سیزده­ بدر که نمی رین، انتخاباته.

 این انتخاباتم که میگن همین جمعه ست. یعنی همین فردا... بایدم با خودتون شناسنامه ببرین.

 کارت دانشجویی، کارت غذا، دفترچه‌بیمه، قبض موبایل، گاز پیک‌نیکی، دوست‌پسر، مایو، کارت ماشین، کارت بنزین، پلی‌استیشن و ازین جور چیزا ور ندارین با خودتون ببرین.

رسیدین به حوزه‌ی اخذ رأی برین مثل بچه‌ی آدم تو صف وایسین. اگر هم شلوغ نبود، برین یک جایی که صف باشه، جاهای خلوت و که تلویزیون نشون نمیده!

اگه با نومزدتون میرین رأی بدین، اون چند دقیقه به هم ور نرین!!!

برای وارد شدن به حوزه لازم نیست کفش هاتون و در بیارین.

 

بعد از وارد شدن به حوزه، یه برگه میذارن جلوتون که باید اسم یکی از چهار نامزد ریاست جمهوری رو توش بنویسین... بچه ها این انتخابات ریاست جمهوریه... شما نباید به افشین قطبی رأی بدین.

بعد از رأی دادن انگشت توی دماغتون نکنین ... جوهری میشه خب.

بلافاصله بعد از اومدن از حوزه‌ی اخذ رأی هم لخت نشین... رئیس جمهور جدید، کارش از مردادماه شروع میشه!

پ.ن: با اختباس.. (اختلاس؟ ...اقتلاس؟ همون)

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت14:56توسط نازنین | |

قرار بود deadline کنفرانس CCNC امروز باشه، یعنی 1 ژوئن که از اونجایی که خیلی ضایع بود اینم میس میکردیم دوهفته عقب افتاد (وگرنه که من به این زودی آپ نمی کردم). خیلی هم جالب نشد چون درست افتاده رو deadline ژورنال ComNet... البته من بخشایی که از ComNet باید انجام میدادم تموم کردم ... نتایج خوبی هم گرفتم ولی بازم هر چی باشه تا شب آخر کار داره دیگه ... شوخی که نیست 12 صفجه ژورنال دبل کالم  آخ که اگه این ComNet اَکسِپت شه... چی میشه بعد تازه چون بیشتر کارش رو دوش منه [آیکون دوش] قراره اسم من اول باشه (خیلی حرفشون حساب نداره ... بعید نیست خرم کرده باشن ... ولی خرم که شده باشم باید اسممو اول بنویسن.. من حالیم نیست)

این دوتا کارو سابمیت کنم بعدشم میرم یه استراحت تپل (نه که الان زبونم لال استراحتم کم باشه ها... ولی الان هی یه کم –مقدارش قابل توجه نیستا- وجدان درد دارم )

اینا روگفتم میخواستم بگم بعدش باید نوشتن تز و شروع کنم انگار ... چند وقته استرس دفاع گرفتم... خیلی دانشگاه ما بَده، بچه ها افت میدونن پدر و مادرشون و خانواده شونو برای جلسه دفاع دعوت کنن،  ولی من میخوام همشونو دعوت کنم ... این همه زحمتمو کشیدن خب ... آرزو دارن... فقط خدا کنه خنده م نگیره ... خیلی بد میشه وگرنه.

پریشبا خواب می دیدم جلسه ی دفاعم بود همه ی فک و فامیل ریخته بودن دانشگاه (این آیکونه زیاد مناسب نبود... فامیلامونو با گوسفند نشون میده !) بعد هی عکس که میگرفتن من reset میشدم از اول شروع میکردم ارائه م رو ... خواب دیدنمون هم به آدمیزاد نمیمونه ... باید رو شامم تجدید نظر کنم.

راستی ۲۱ام عروسی دوستم مریم هم هست .. اسکل رفته روز انتخابات عروسی گرفته... بعد من تا برم آرایشگاه و آماده شم و اینا کی برم رای بدم سرنوشت کشورو تعیین کنم؟ هان؟

بعد ۲۸ ام تولد یه سالگی دختر پسردایی مامانمه ... باشگاه زمرد گرفتن .... به قول علی گشنه بازی

حالا نمیدونم اون پیرهن کوتاه سفید مشکیه که از دوبی آورده رو  اینجا بپوشم پیرهن کوتاه قرمزه رو عروسی مریم یا برعکس ... خوبه این یکی بعد deadlineِ

نمی دونم دیگه خلاصه من تا اون روز صد دفعه هی این لباسا رو امتحان میکنم .. کسی مشکلی داره؟!

 

پ.ن ۱: صبح که داشتم میومدم مامان گفت که برا آخر هفته برنامه نذار میخوایم بریم مسافرت

بابا جان من ناسلامتی سر deadlineام. یعنی همیشه همینطوریه ... درست وقتی من یه عالمه کار دارم یه عالمه آفر خوش گذرونیم دارم که با نیش باز میپذیرم

پ.ن ۲: یه فحش جدیدم یاد گرفتم :"ای تو روحت" ... که استرسش روی سیلاب اول روحته و هر چی که با شدت بیشتری تلفظ بشه آبدارتره ... اینطوری بهم گفتن

می خوام بگم بد نیست آدم یکی دوتا فحش "لایت" هم بلد باشه

 

پ.ن ۳: این درس تیپولوژی (شخصیت شناسی) دکتر شیری رو از اینجا دانلود کردم و گوش دادم ... کلی با شخصیتم حال کردم ... خیلی احساس خوبی داشتم اون شب.

بهتون توصیه ی اکید میکنم که حتما بگیرین و گوش بدین و تایپ شخصیتتون رو دربیارین. به منم بگین

تایپ من ENFPِ ... خیلی تایپ خفنیه

پ.ن۳: یکی هست که به اینجا بیشتر از من سر میزنه ... بعضی روزا تا سه چهار بارم اینجا رو چک میکنه ... یه وقتایی poolبود ... چند وقت parsonline... حالا هم چند وقتیه که با MABNAچک میکنه ... هر کی هست دمش گرم

 

پ.ن۵: اگه دستم برسه به آسمون               ماه و بین همه قسمت میکنم...

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت12:19توسط نازنین | |

 

پ.ن: از وبلاگ دکتر هومن برداشتم.

+نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت12:38توسط نازنین | |

میگم دیروز تگرگ و داشتین...

به قول دکتر ما "خدا نشسته اون بالا داره قند میشکنه..."


پ.ن: Viva Barcelona


+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت11:46توسط نازنین | |

ابر و باد و مه و خورشید و فلک و فولاد خوزستان و تفاضل گل در کارند تا استقلالشونم قهرمان شه...

هی روزگار..

الان من درحالیکه به نشانه ی صلح، دولوپی دارم شیرینی مامان و داهاش استقلالیمو می خورم [آیکون منافق] دارم این پست و میزنم ...

انقد تو این آی.پی.ام استقلال پرسپولیس کردن دم در که میخواستم تاکسی بگیرم به راننده به جای "پاسداران" گفتم "پرسپولیس"!

خودم فهمیدم چه گندی زدم... الان رانندهه با خودش میگه این چه دل شیری داره ... تو این گیری ویری میگه "پرسپولیس"

امروز چه روز توپی بود...

خطبه ی غدیر، نهار، پانتومیم...

آخ چه حالی داد این پانتومیم.. دو هفته س بعد از کلاس یکشنبه ها با بچه ها می مونیم بازی می کنیم... از هفته ی قبل شروع شد ... قرار بود بعد نهار بریما ... همین جوری نیم ساعت نیم ساعت شد 6 بعدازظهر... دیگه آخراش نه صدا داشتیم نه تصویر بس که جیغ زده بودیم...شوخی نیست که 15-16 تا دختر بیوفتن باهم

امروزم تا 4 موندیم...  خیلی حال داد. بابا این لادن عجب مارمولکی بود صداشو در نمیاورد .. قر و ادایی میومد که نگو... چه کلمه هایی هم بهش افتاد: سوکت، هولوکاست، مکنت، تراژدی، سیاهی لشگر...

آقا به منم کلمه ی "آبادانی" افتاد... مجبور شدم یه نموره بندری برم ... ازون جا برسونم آبادان... مستقیم راه نداشت

 بعدشم رد کنه بره... توپ و گذاشته بود تو بغل خودش همه داشتن الکی میگفتن رد کن بره... و استپ هوایی.. تو خونه ...

خدایا ازت متشکرم

متشکرم به خاطر این همه دوست خوب... دوست های کلاس که عاشقشونم... دوست های دانشگاه که پایه ن... دوستای دبیرستانم که لنگه ندارن.. متشکرم که میتونیم با هم حتی واسه چند ساعت خوشحال باشیم.. بچه هایی که مرام و معرفتشون حرف نداره...

خدایا ازت متشکرم

حالا

استقلال قهرمان میشه                   اگه که جدول برعکس بشه

اَه .. نه این مال اون دفعه بود

از اول

جامو ندادیم اصفهون    ...

اَه ... اینم که نمیشه مصرع بعدیشو نوشت  زشته اینجا رو زن و بچه ی مردم می خونن

نمی دونم اصلا چرا من جوگیر شدم

اصلا پرسپولیسیاش از الان یک دقیقه سکوت!

+نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت23:38توسط نازنین | |

باورکن!


پ.ن1: قالب طراحی کردم باقلوا ..
پ.ن2: دوشنبه Deadline کنفرانس LCN ِ... نشستی قالب طراحی کردی.. باقالی..

+نوشته شده در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت20:19توسط نازنین | |

می گم قصه ی اون آدمه رو شنیدین که رفته بود کوه و شب خورد به تاریکی ...
همین طوری که داشت تو تاریکی می رفت یهو زیر پاش خالی میشه و پرت میشه تو دره ... ولی طنابی که به کمرش وصل بوده گیر میکنه به یه صخره و همین طوری آویزون میمونه وسط هوا و زمین...

تو اون تاریکی به خدا می گه خدایا نجاتم بده
خدا بهش میگه طنابتو پاره کن...
طنابو محکم تر نگه میداره و می گه خدایا نجاتم بده
.
.
و هر بار که از خدا کمک می خواد خدا بهش میگه که طنابتو پاره کن و اون محکم طنابو نگه داشته بود...
.
.
صبح که جنازه شو پیدا می کنن تعجب می کنن از اینکه اون معلق تو هوا مونده و مرده درحالیکه فاصله ی کمی تا زمین داشته...

پ.ن 1: شده حکایت من ... چرا بعضی وقتا اعتماد کردن به خدا انقد برام سخت میشه...


پ.ن2: یه تیکه از لازانیای دیشبو گذاشتی تو ماکروفر و یه دستت لیوان شیره و داری یه دستی شلوارتو میکشی بالا... لازانیا رو تو سه لقمه میچپونی تو دهنتو موهاتو جمع میکنی پشت سرتو می بندی...
از خواب که پا شدی تا حالا شونصد دفعه این مسیر اتاق تا آشپزخونه رو طی کردی و هر بار که 3 تا پله ی سنگی که بین دو تا هال هست رو یه لنگه پا میری یادت میاد اون دفعه که با کله فرود اومدی... و هر بار یه نگاهی هم به آیینه قدی میندازی ...
مسواک و کرم و عطر و اینا هم میزنی و کفشات دستته که در و وا میکنی...
اَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَ
پسر داره برف میاد ... بعد نه ازون برفای الکی که ... دونه درشت و حسابی و همه ی درختای باغچه سفیده سفید شدن...

بر می گردی ... از اول لباس زمستونه می پوشی ... به میزان لازم دستمال برمیداری و میری


پ.ن 3: واسه تولد زهرا یه پازل 1500 تیکه خریدیم ... هرچند که پازل هدیه ی مناسبت های زمستونیه و حال میده واسه شبای درازه زمستون... اونم که تولدش اسفند بود ... دوست دارم پازل


+نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت11:35توسط نازنین | |

باران ببارد یا نبارد

من می روم با دست هایت

                               چتری برای پروانه ها بسازم...

+نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت11:14توسط نازنین | |

سلام علیکم سلام علیکم سلام علیکم خوب هستین شما؟
من نمی دونم چرا همش هی اینطوری میشه ... من هستما بعد یوهویی نیستم

الان من دارم با لنگ همینطوری این عرق شرما رو از پیشونیم پاک می کنم...

هی من می خوام تو این سال جدید متحول بشما ... هی نمیشه..
اصلا چه معنی داره در سال "اصلاح الگوی مصرف" شماها را به را پست می زنین... همین جوری مملکت به هیچ جا نمی رسه دیگه.. اصلا ازین به بعد نبینم کسی دوهفته یکبار بیشتر پست بزنه.. 


پ.ن1: هستی... میرم گل و شیرینی می خرم میام خونتون آشتی.. اگه دوست داشتی بگو واست لپ لپم بگیرم

پ.ن2: نامردا تو تعطیلات ساعتا رو هم کشیدن جلو ... قبلنا ظهر بیدار میشدیم الان شده بود بعد از ظهر ... از اون ورم نصفه شب می خوابیدیم شده بود دم صبح دیگه

پ.ن3: دیدی بعضی وقتا یهو همه ی معادلاتت میره رو هوا... بعد نه که فقط معادلاتت رفته باشه رو هوا ... یهو می فهمی تو اصلا مال این دستگاه مختصات نیستی.. الان اینطوریم

+نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت10:40توسط نازنین | |